تبلیغات
باشگاه آزادمنشی



پیش‌نویس قانون اساسی نوین ایران / نسخه اول / جهت بررسی مقدماتی همگانی / آبان 1388

نسخه PDF برای دانلود

فهرست مطالب:




به نام حق

ملت آزاده و سلحشور ایران!

بخش عظیمی از مردم با شرکت خود در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری در صدد برآمدند در چارچوب نظام حقوقی پراشکال موجود, با انتخاب خود سرنوشتی دیگر را برای خود رقم زنند. اما مستبدان با فهمیدن شکست خود, دست به تخلف و تقلب وسیع و دستکاری نتیجه انتخاب مردم زدند. مردم بی درنگ با موج عظیم خود، اعتراضی سبز و صلح آمیز را بوجود آوردند تا خواسته شان، که بررسی تخلف ها  و تقلب های سازمان یافته و دادن زمام امور به دست رئیس جمهور منتخب شان بود، مورد توجه مسئولین قرار گیرد. در مقابل، متقلبان کودتائی خونین را به راه انداختند و سعی کردند تحت فرمان رهبرشان، با ضرب و شتم، سرکوب، دستگیری، زندان، شکنجه روحی و جسمی, و حتی تجاوز، موج سرکش توده های مردم را به عقب برانند. موج مردم گامی فراتر نهاد و عزل کاندیدای متقلب و محاکمه وی و همدستان جنایتکارش،  و در ادامه عزل رهبری را در چارچوب قانون اساسی موجود، از نهادهای مسئول در نظام خواستار شد. باز هم رهبر و سایر کودتاگران بر خیره سری و جنایات خود اصرار ورزیدند. قوه قضائیه نیز با نادیده گرفتن وظایف قانونی و انسانی خود، همچون سابق به همراهی با استبداد پرداخت و از آن بدتر، ابزار دست کودتاچیان و جنایتکاران شد. مجلس خبرگان که بیست سال است هیچ خاصیتی از خود بروز نداده، نیز با صدور اطلاعیه ای شرم آور به حمایت از رهبر کودتاچیان و جنایتکاران پرداخت و به این ترتیب نشان داد که امید بستن به این نهاد نظام توهمی بیش نیست.
این عوامل همه دست به دست هم دادند تا مردمی که قصد داشتند در حمایت از کاندیدای منتخب خود و در چارچوب همین قانون اساسی، حقوق خود را مطالبه کنند، از نظام جمهوری اسلامی که چیزی از آن جز پوسته ای پوسیده و تهی باقی نمانده است ناامید شوند و بیش از پیش از آن دل برکنند و ندای پایان یافتن استبداد دینی را سر دهند. در این ندا، مراجع جلیل القدر، متفکرین اسلامی و مسلمانان واقعی و آنان که دلشان برای اسلام می طپد نیز به امید نجات آبروی باقیمانده، به حق با سایر مردم هم آوا شده اند و بر آنچه که بر سر اعتقاداتشان آمده است افسوس و صد افسوس می خورند.
از این رو، فرزندان ملت ایران آئینه اعمال کودتاچیان و نهادهای سرسپرده و ناتوان نظام را در برابر چشمانشان قرار می دهند. امروز مردم ایران گام ها به جلو آمده اند و می خواهند فلک را سقف بشکافند و طرحی نو دراندازند. جنبش امروز مردم ایران به عنوان تبلورکنونی آزادی خواهی ملت از مشروطیت تا به امروز، پیش نویس قانون اساسی نوین کشور سربلند ایران, یعنی کشوری که طبق تاریخ مکتوب زادگاه حقوق بشر در جهان بوده است، را به پیشگاه ملت شریف ایران، شهدای راه آزادی، اسیران در بند و مبارزین سلحشور خود تقدیم می دارد، تا به عنوان سنگ بنای نخست با کمک خرد جمعی صیقل یابد و نهایتاً در ادامه مبارزات حق طلبانه مردم, به همه پرسی گذاشته شود.

در زیر اولین نسخه پیش نویس پیشنهادی برای قانون اساسی نوین ایران، و در پی آن جدول مقایسه ای نسخه اول متن پیش نویس قانون اساسی نوین ایران و قانون اساسی جمهوری اسلامی (قانون فعلی) آمده است. اگر چه مطالعه جدول مذکور را پیشنهاد می کنیم ولی مطالعه دقیق متن تمیز (بدون متن قانون اساسی جمهوری اسلامی) را اکیداً توصیه می کنیم چرا که بسیاری از نکات از جمله همبستگی بین اصول و سیستم ایجاد شده در اثر ارتباط کل قانون (مثل سیستم روابط بین قوای سه گانه) تنها در سایه قرائت کل اصول به عنوان یک مجموعه به هم پیوسته میسر است.
هدف از تهیه نسخه اول این پیش نویس, جمع آوری و جمع بندی نظرها و پیشنهادهای همگان است. این نظرها و پیشنهادها به دو صورت در متن پیش نویس اعمال خواهد شد:

الف) تا حد امکان، نکته مربوطه در متن اعمال خواهد شد، در صورتی که:

نکته مورد پیشنهاد، نکته ای مستقل از سایر بندها باشد و بافت قانون را به هم نریزد، و
نظرات مخالفی در آن مورد دریافت نشده باشد.

ب) در غیر صورت های بالا، نکته یا نکات پیشنهادی به صورت بند هائی تحت عنوان “پیشنهاد یک و دو و …” ذیل اصل مربوطه خواهد آمد.

استدعا داریم پیشنهادات خود را در مورد اصولی که با سایر اصول مرتبط هستند به گونه ای ارائه فرمائید که تغییرات هماهنگ و لازم در اصول مرتبط نیز با ذکر شماره اصل یا اصول مربوطه در پیشنهادتان منعکس باشد. مثلاً اگر شخصی تمایل به سیستم جمهوری دارد که در آن یک رئیس جمهور به انتخاب مردم به همراه یک نخست وزیر به انتخاب رئیس جمهور یا انتخاب مجلس یا ترکیبی از اینها وجود دارد حتماً سایر تغییرات لازم از حیث شیوه انتخاب نخست وزیر و حدود وظایف وی و رئیس جمهور را نیز همزمان مطرح نماید. به همین ترتیب اگر نظام پادشاهی مورد نظر کسی باشد، حتماً حدود وظایف این سمت و نیز عنوان و اختیارات رئیس قوه مجریه را پیشنهاد نماید. اما در مورد مسائلی مثل علامت روی پرچم ملی، کافی است که نظر شخص (مثلاً درج “نام ایران با حروف نستعلیق”، “شیروخورشید”، “بدون علامت”، “آرم فعلی” یا هر پیشنهاد دیگر) مطرح شود و از آنجا که این اصل ارتباطی مستقیم با سایر اصول ندارد، همین اعلام نظر کافی است. ضمناً در صورتی که یک پیشنهاد حداقل در 1% (یک درصد) نظرات رسیده، موضوعاً مشترک باشد، در نسخه دوم که زمان کوتاهی پس از جمع آوری نظرات منتشر خواهد شد، کلیه پیشنهادات بدون تبعیض و با حداکثر امانت داری منعکس می گردد.

روش بالا اساساً بخشی از موفق ترین روشی است که امروزه برای تدوین پیش نویس کنوانسیون ها و معاهدات بین المللی، و همچنین در پارلمان های فرا ملی وسیعاً به کار گرفته می شود.

متنی که به این ترتیب آماده می شود و حاوی پیشنهادات جمع‌بندی شده، چه در وجوه اشتراک و چه وجوه افتراق نظرات، خواهد بود، می تواند پس از رفراندوم و بعد از انتخاب نمایندگان مجلس موسسان قانون اساسی توسط مردم در یک انتخابات آزاد و تحت نظارت مجامع بی طرف، به عنوان یک منبع مفید مورد استفاده قرار گیرد. پایبندی به اصول کلی مندرج در قطعنامه “اتحاد برای دمکراسی” (در ذیل همین فایل) به معنای همدلی بیشتر در پیشبرد مبارزه با استبداد است و در عین حال داشتن نظرات گوناگون در مورد اصول پیش نویس قانون اساسی هیچ اشکالی ندارد و بلکه باید گفت که لازمه دمکراسی است. ویژگی جنبش سبز اساساً این است که طیف وسیعی از مردم را حول یک محور متحد کرده است و آن چیزی نیست جز همین دمکراسی. ضمناً بخشی از تفاوت در نظرات ناشی از ماهیت موضوعات است. مثلاً در برخی موارد مثل تنظیم روابط قوا، ساختار آنها و موارد دیگر، اصولاً بیش از یک راه حل وجود دارد و هر یک از آن راه حل ها (پیشنهادها) ممکن است در صورتی که به خوبی تنظیم و تدوین شود، از کارآئی قابل توجهی برخوردار باشد. به نظر ما، تصویر ترسیم شده در اصول این پیش نویس از اشکالات کمتر و مزایای بیشتر نسبت به مدلهای موجود حتی در بسیاری از جوامع موفق برخوردار است. اما باکی نیست اگر اصلاحات کوچک یا بزرگ برای بهسازی هر یک از این اصول پیشنهاد شود. امید ما این است که با همیاری هم، بتوانیم در کاهش اشکالات و افزایش مزایای این پیش نویس موفق شویم.

قطعنامه “اتحاد برای دمکراسی” که قبلاً توسط حقوقدانان حاضر تدوین شده بود، با توجه به نظرات رسیده برخی هموطنان، پالایش و بهسازی شد که مبنا و جوهره اصلی این پیش نویس قرار گرفته است. لازم است تاکید کنیم که متن پیشنهادی حاضر، پیش نویس قانون اساسی است و تنها مبانی اصلی و اساسی اداره کشور را مشخص می کند. ضمن اینکه اصول یک قانون اساسی باید روشن، غیرقابل تفسیرهای ناخواسته، و مختصر باشد، باید توجه داشت که این قانون قرار نیست وارد همه مصادیق مشمول هر اصل شود چرا که در این صورت باید هزاران صفحه از قوانین را در قانون اساسی گنجاند. به عنوان مثال در قانون اساسی می توان گفت که مبنای حقوق افراد (مثلاً حقوق زنان) چیست: تعلیمات دینی، حقوق بشر در مفهوم بین المللی آن، یا …؟ اما نباید انتظار داشت که در مورد جزئیات مباحثی همچون ازدواج و طلاق، ارث، حضانت فرزندان و مانند اینها، قانون اساسی به بحث بپردازد. وقتی می گوئیم حقوق غیر تبعیض آمیز یا برابر برای زنان و مردان با رعایت حقوق بشر به شرحی که در چند اصل این پیش نویس مورد اشاره قرار گرفته است، تکلیف اساساً روشن است و خطوط کلی در حدی که بر عهده قانون اساسی است ترسیم می شود. الباقی مسائل و بحث های مفصل و دقیق در مورد تک تک این موارد بعداً حسب مورد بر عهده قوانین مدنی، کیفری و سایر قوانین و حتی بعضاً رویه های قضائی است.

نکته آخر این که هر چه بیشتر بتوان نظرات مردم را دریافت کرد، متن از پختگی بیشتری برخوردار خواهد شد. تک تک نظرات بدون استثناء مورد مطالعه دقیق قرار خواهد گرفت. ایران به تساوی برای همه ایرانیان است. از همه علاقمندان خواهشمندیم در این خصوص از طریق فیس بوک، تویتر، بلوتوث، سایت های مختلف و ایمیل فردی و گروهی، وسیعاً اطلاع رسانی کنند. قانون اساسی مهم ترین رکن دمکراسی است. همین قانون است که چگونگی مشارکت اقشار گوناگون مردم در تقسیم قدرت و تنظیم امور، تضمین واقعی آزادیهای اساسی و جلوگیری از ایجاد استبداد را تعیین می کند. در تنظیم آن فعالانه مشارکت کنیم. نظرات شما کمک خواهد کرد تا به پیش نویس بهتری برای قانون اساسی دست یابیم. لطفاً نظرات خود را به آدرس هماهنگ کننده وبلاگ  shahab_shabahang@hotmail.com بفرستید.
(وبلاگ ما: http://greenlawyers.wordpress.com )


حقوقدانان جنبش سبز مردم ایران / آبانماه 1388

متن پیشنویس قانون اساسی نوین


یک تفاوت و "امتیاز" عمده‌ی جنبش امروز مردم ایران در قیاس با انقلاب سال ٥٧ در این است که عنصر "تفکر" در حرکت اخیر فعال شده است. تاثیر فرهنگ جهانی درکنار ابزار گفتگو و اظهار نظر، چنان امکانی را در اختیار هر فرد قرار داده که در بطن جنبش و در فواصل میان حرکت‌های گسترده، شاهد گفتگوها و تأملات بسیاری هستیم. از جمله مباحث مهمی که پیگیری می‌شود، موضوع اصلاح نظام اسلامی در برابر دگرگونی و نهایتا جایگزین کردن نظامی دیگر (سکولار و دمکراتیک) می‌باشد.
ایده‌ی سرنگونی نظام حاکم مدتها بود که طرفدار زیادی نداشت. تکرار شعارهای گروه‌هایی نظیر مجاهدین و سلطلنت‌طلبان طی سی سال گذشته با توجه به کم‌وکیف فعالیت‌های محدود و بسته‌ی این گروه‌ها، در افول چنین ایده‌ای نقشی به‌سزا داشته است. مهم‌تر آن‌که سرکوب نیروهای مخالف در سال‌های نخست جمهوری اسلامی و تداوم سیاست سرکوب و ترور عملا گزینه‌ی براندازی به‌ویژه با توسل با خشونت را بسیار تضعیف کرده است. از سوی دیگر مشاهده‌ی نتایج انقلابی که مردم را با چشمان بسته به دنبال خمینی کشاند، در کنار تامل بیشتر در عملکرد و روحیات فرهنگی ایرانیان، میل به انقلاب را در نسل‌های بعدی که متاثر از روند "جهانی شدن" رشد و نمو می‌کنند، به مراتب کمتر کرده است.
پدیده‌ی اصلاحات و اطلاح طلبان حکومتی یگانه مجرای بروز مخالفت و ایستادگی در مقابل جاهلان جبار و تمامیت خواهی بود که قدرت را قبضه کرده بودند. موفقیت رژیم در نابودی و پراکنده سازی مخالفانش زمینه‌ساز گسترش اقبال جوانان نسبت به افراد و گروه‌های اصلاح‌طلب شد. اما ناکامی اصلاح‌طلبان در زمانی که ظاهرا دو قوه‌ی نظام را در دست داشتند، چنان دل‌سردی و یاسی را در میان مردم دامن زد که زمینه را برای روی کار آمدن دولت احمدی‌نژاد فراهم ساخت.
اما این دولت بساط فساد را چنان گستراند که حتی بسیاری از حامیانش را متوجه فریب آنها کرده و نهایتا و ناگزیر، اقبال اصلاح طلبان را افزایش داد. چنانکه استقبال عموم از شرکت در انتخابات اخیر و وقایع پس از آن‌را رقم زد.
در شرایطی که انحصار حضور سیاسی حکومتیان، امکان حیات برای هر گزینه‌ی دیگری را فراهم نساخته، طبیعی است که مردم از هر فرد و گروهی که ولو به‌طور نسبی بیانگر پاره‌ای از خواسته‌های‌شان باشد، برای ابراز نارضایتی خود و پیش‌برد امیدوارانه‌ی تغییر استفاده خواهند کرد. از این‌رو استدلال کسانی‌که خواهان پیروی بی قید و شرط اپوزیسیون سبز از رهبری موسوی و کروبی و خاتمی هستند، سست می‌شود. این عده از دو گروه نمی‌توانند خارج باشند. یکی آن دسته که خواهان "دمکراسی" و حتی "سکولاریسم" در چارچوب نظامی اسلامی می‌باشند و طبعا در اندیشه اصلاح این نظام هستند. گروه دیگر کسانی که بنابر مصلحت روز، گذار به دمکراسی و سکولاریسم را از کانال حمایت از این رهبران برای حفظ وحدت مردم می‌دانند.
تجارب سالهای حکومت اصلاح طلبان و ناکامی آنها در برداشتن گامهای موثر برای تحول و واکنش خشن و شدید بنیادگرایان که نهایتا به اخراج کامل گروه نخست از تمامی عرصه‌های قدرت منجر شد، درکنار تناقضات موجود در قانون اساسی جمهوری اسلامی، ناممکن بودن "عملی" و "نظری" تحول دمکراتیک در چارچوب این نظام را به نمایش گذاشته است.
ضرورت جدایی دین از سیاست را مردم عموما نه از لابه‌لای کتب سیاسی، که در تجربه‌ی روزمره و سی ساله خویش دریافته‌اند. چنانکه امروز شاهد شکاف عظیم میان حکومت و مردم از یکسو و کودتاگران و سایر جناح‌های شریک در قدرت از سوی دیگر هستیم. بنابراین صرفنظر از محدودیتهای تاکتیکی فعالان داخلی و بازی با واژگان توسط فعالان خارج از کشور، جنبش اجتماعی و سیاسی ایران راهی به‌جز حرکت بسوی ایجاد نظامی سکولار ندارد. نظامی که به خاطر زیر پا گذاشتن سیستماتیک حقوق بشر در تمامی دوران حیات جمهوری اسلامی، ناگزیر از گنجاندن این اصول اولیه بشر امروزی در قانون اساسی خود خواهد بود.
اما اینکه گفته شود بخاطر حفظ وحدت در برابر حاکمان به کنج دیوار کشانده شده و می‌بایست از دادن شعارهای براندازی نظام اجتناب کرد و رهبری آقایان موسوی، کروبی و خاتمی را بی چون و چرا پذیرفت، حاکی از دو بدفهمی مهم است. نخست آنکه بیان خواست تغییر نظام حاکم بر ایران همردیف با انقلاب قهرآمیز و کور تصور می‌شود چنانکه مدافعان اصلاحات آرام دستیازی به خشونت را جز لاینفک چنین درخواستی عنوان می‌کنند. (رجوع شود به اظهارات اکبر گنجی) و برای تحکیم این دیدگاه نادرست خود همواره به گروههایی نظیر مجاهدین استناد می‌کنند. حال آنکه خواست تغییر نظام صرفا در شعارهای سرنگونی تجسم نمی‌یابد و همانگونه که در خیابانهای ایران شاهد بوده‌ایم، حتی خواست تجدید انتخابات و استعفای دولت کودتا امروزه با توجه به خصوصیات حکومت ولایت فقیه و واکنش‌هایش، عملا به معنای دگرگونی بنیادین نظام موجود خواهد بود. اینکه برای مثال، زندانیان سیاسی آزاد گردند، به جنایات این دوره حقیتا رسیدگی شده و عاملانش مجازات شوند، مگر در عمل جز برچیدن بساط دار و دسته خامنه‌ای و احمدی نژاد معنای دیگری خواهد داشت؟ امروز دیگر بر کمتر کسی پوشیده است که چه کسی مسئول و فرمانده این جنایات بوده است؟
نظام اسلامی سرنوشت خود را به عواملی گره زده که امروزه حتی خواست ساده رعایت حقوق شهروندان، به سوزاندن ریشه‌هایش وصل شده است. به همین خاطر هم هست که در برابر هر خواست جنبش چنان واکنشی نشان می‌دهد که گویی موجودیتش به خطر افتاده است. پس وقت آن رسیده که سرها را از زیر برف بیرون بیاوریم و حقیقت را چنان که هست در کوچه و خیابانهای ایران ببینیم. نظام اسلامی دیگر آینده‌ای در ایران ندارد.
بدفهمی دیگر بازمی‌گردد به پذیرش بی چون و چرای رهبری اصلاح طلبان. شکی نیست که ایستادگی آقایان موسوی و کروبی و حتی خاتمی نقش مهمی در انسجام و تداوم جنبش سبز داشته است. اما همانطور که خود این آقایان بارها اذعان کرده‌اند، رهبر واقعی جنبش را تک تک کسانی تشکیل داده‌اند که برغم سرکوب خشن و بیرحمانه کودتاگران، کماکان صحنه مبارزه را گرم نگه داشته و با استفاده از هر روزنه و مجالی، با زیرکی و شهامت قابل ستایش، لبریز شدن کاسه صبر عموم را به شیوه‌هایی متمدنانه به نمایش گذاشته‌اند. این جنبش همه گیر و گسترده صاحب و رئیسی ندارد که گروهی بخواهند با توسل به آن نظرات و صداهای دیگر را ساکت کنند.
طبیعی است که جنبش در تداوم خود، افرادی نظیر این آقایان اصلاح طلب را در برابر دوراهی مهمی قرار خواهد داد: یا همراهی با مردم و خواستهای دمکراتیک و سکولارشان که طبعا تحولی در باورهای پیشین آنان ایجاد خواهد کرد و یا حفظ دلبستگی‌ها و جدا شدن از راس جنبش! هر کس که با تاریخ سی ساله جمهوری اسلامی آشنایی داشته باشد می‌داند که حتی برآوردن حداقل خواستهای جنبش سبز تا به امروز را نمی‌توان با توسل به هیچ معجزه‌ای به آنچه خمینی گفته و کرده همخوان کرد. بنیانگذار جمهوری اسلام سنگ اول این بنا را روی دیدگاهها و ارزشهایی گذاشت که نتیجه منطقیش را امروز می‌بینیم. برای نمونه بنای دروغ و تزویری را که امروز در حرفهای احمدی نژاد و سران کودتا می‌بینیم، سی سال پیش خمینی با "خدعه" و نیرنگ پی‌ریزی و تئوریزه کرد. یا نمونه روشنتر، فرمان کشتار سال ٦٧ توسط اوست که جایی برای توجیه و تفسیر باقی نمی‌گذارد. چه بسا از همین روست که همه پیروان او، چه اصلاح طلب و چه بنیادگرا، در اینباره سکوتی شرمگینانه دارند.
بررسی حرکت چهار ماهه اخیر بروشنی نشان می‌دهد که یگانه عامل تعیین کننده در محاسبات درونی و بین المللی ایران چیزی جز کم و کیف جنبش مردم نبوده است. در هر مقطع اگر فروکشی در این جنبش احساس می‌شد، نه تنها دستگاه سرکوب فاتحانه از آن سود می‌جست، بلکه در مناسبات بین المللی و حتی حمایتهای جهانی از مردم ایران انعکاسی محسوس می‌یافت. در همین راستاست که پیوستن بخشهایی از اصلاح طلبان به جنبش مردم و حمایت از آن، بیشترین اعتبار را برایشان به ارمغان آورده است. آینده سیاسی تمامی صاحب نامان صحنه ایران با چگونگی جایگاهشان نسبت به خواستهای این جنبش گره خورده است. حرف اول و آخر را همین مردم کوچه و خیابان می‌زنند و پرچم رهبری را هم اینان بدست افراد یا گروههایی خواهند داد که هر چه بیشتر در راستای خواستهای‌شان گام بردارند.
تردید نباید داشت که این مسیری دشوار و زمانبر خواهد بود. تجربه سی ساله، نیروهای محرک جامعه را به حول خواستهای ملموس و مشخص، و نه ایده‌ها و امیدهایی که بتوان با نیرنگ به آنها قالب کرد، بسیج کرده است. سرنوشت جنبش بیش از هر زمان دیگر در صحنه‌های نبرد رویاروی با حاکمان رقم خواهد خورد و نه در محفلهای بسته تصمیم گیرنده!
به امید پویایی هر چه بیشتر جنبش مردم ایران و با آرزوی ایرانی دمکراتیک و سکولار!

ساسان شیدا / اخبار روز
متن فوق، ویرایش و خلاصه سازی شده است


خوشا به‌حال راننده‌های خط آزادی،
 که هر روز،
بی ترس زندان و شكنجه و تجاوز،
فریاد می‌زنند:

آزادی،  آزادی،  ...


16 مهر 88  02:41

دسته بندی: (جنبش سبز ،عكس و كاریكاتور ،)


14 مهر 88  10:55

دسته بندی: (آزادمنشی در عمل ،)

ابراهیم نبوی:
فرض کنید که من اطمینان داشته باشم که "حسین درخشان" نه بازجوست، نه جایش راحت است، نه پشت صحنه‌ی مسائل کودتاست، نه یکی از عوامل تعیین‌کننده در قدرت‌گرفتن احمدی‌نژاد است.
و فرض کنیم که یقین داشته باشم که "حسین درخشان" هشت ماه است که در زندان است، زیر فشار بوده، دائما به خانواده‌اش گفته می‌شود که ولش می‌کنیم، ولی همین‌طوری دارند مغز او را مچاله می‌کنند. من اصلا از شخصیت و رفتار و شیوه‌ی فکر کردن "درخشان" خوشم نمی‌آید و وقتی هم که او قدرت داشت و می‌توانست به همه اتهام بزند، با او درگیر شدم و ماه‌ها وقت و انرژی گذاشتم برای مقابله با او، چون رفتارش را مخالف آزادی و حقوق بشر و منافع ملی می‌دیدم، ولی الآن هشت ماه است این بدبخت فلک‌زده و چوب دو سر طلا دارد زندان می‌کشد، نمی‌شود که من طرفدار آزادی همه باشم، جز همین یکی!
این را نوشتم که بگویم: من شروع می‌کنم و از فردا هر روز از "درخشان" دفاع می‌کنم. "حسین درخشان" یک زندانی است و باید آزاد شود. او به اندازه‌ی همه‌ی بدی‌هایی که کرده تاوان داده و هیچ دولتی به هیچ دلیلی حق ندارد او را در زندان نگه دارد.


ابراهیم نبوی


پی نوشت:
حسین درخشان، از پشتازان وبلاگ‌نویسی در ایران بود و بسیاری از وبلاگ‌نویسان، بر اساس آموزه‌های او بود كه موفق به راه‌اندازی وبلاگ شدند. او در نوشته‌های خود، هیچ كس را
از گزند انتقاداتش محروم نكرد و هم به رهبران جمهوری اسلامی و هم به اپوزوسیون خارج از كشور تاخت. سبك او، به مذاق هیچ‌كدام از طرفین خوش نیامد و حسین درخشان هزینه‌ی سنگینی  پرداخت.
زمانی كه با شكایت مهدی خلجی، سایت حسین درخشان مسدود شد، ابراهیم نبوی در یادداشتی خطاب به خلجی نوشته بود:

جناب آقای خلجی مدظله العالی
احتراما همکاری شایان تقدیر شما را برای محو کردن جناب آقای درخشان از صحنه اینترنت به شما و خانواده اینترنتی کشور تبریک و به دوستان بازجو، کیهان، هوگو چاوز، انواع چلغوز، احمدی نژاد و سایر موجودات بودار دیگر تبریک می گویم.
رجاء واثق دارم که این خدمت شما به آزادی و دموکراسی و تعاطی افکار هرگز فراموش نمی‌شود و این اقدام خیرخواهانه یک در دنیا و هزار در آخرت پاداش خواهد گرفت. البته سرنوشت این جرثومه غرور و خودخواهی درس عبرتی برای سایر دوستانی که بطور حساب نشده و از سر بازی با سرنوشت عزیزترین انسانهای تلاشگر راه آزادی و استقلال ایران، خود و دیگران را به چیزهای بد می کشند، درس عبرتی خواهد شد.
امیدوارم که این دوست سابق، زین پس به اموری شرافتمندانه و مطابق با استعدادهای خود روی بیاورد و به جای له کردن دیگران، به رقابت با آنان بپردازد. بدین ترتیب از شما بخاطر همه کسانی که با تلاش این دوست سابق و موجود خطرناک فعلی تشکر کرده و از طرف خودم و دوستان خانواده اینترنتی کمال امتنان را دارم.
دوست شما
ابراهیم نبوی   http://www.doomdam.com/archives/000281.php


جمعه، 10 مهر 88، بعد از بازی استقلال و پرسپولیس، سعادتی دست داد تا چند ساعتی رو در خدمت عزیزان نیروی انتظامی باشم.
ماجرا از این قرار بود كه از آخرین دقایق نیمه‌ی دوم، تماشاچی‌های آبی و قرمز، شعار دادن رو شروع كردن و این ماجرا تا بیرون استادیوم هم ادامه پیدا كرد و من هم همصدا با جمع، شعار می‌دادم. وقتی به نزدیكی‌های گیت فروش بلیط رسیدیم، در لحظه‌ای كه همه سكوت كردن، من به شعار دادن ادامه دادم و توسط یكی از درجه‌دارهایی كه در كنار جمع ایستاده بود و من ندیده بودمش دستگیر شدم.

حالا چرا این مطلب رو برای این وبلاگ فرستادم؟
چون یكی از اهداف این وبلاگ و این باشگاه، این بوده كه تمرینی باشه برای تماشای دنیا از نگاه دیگران و بررسی دیدگاه‌های مخالف.

و اما اون چیزهایی كه در مدت دستگیری، دستگیرم شد:
1- متوجه شدم كه نیروی انتظامی، بیشتر از اون ‌كه به فكر برقراری نظم و امنیت باشه، به فكر "ادب‌كردن" آدم‌های معترضه. (از لحظه‌ی دستگیری تا زمانی كه جلوی قاضی حاضر شدم، مدام با این جملات مواجه می‌شدم: «آدمتون می‌كنیم، كاری می‌كنیم كه دیگه هیچ‌وقت به فكر رای دادن نیفتید، باید از ت... آویزون‌تون كنیم تا ادب بشین، ...».
خدا رو شكر می‌كنم كه ماجرای كهریزك لو رفته و دست نیروی انتظامی برای ادب كردن معترضین تا حد زیادی بسته شده.
2- تصویر كاملا اشتباهی از معترضین در ذهن پرسنل نیروی انتظامی نقش بسته و این افراد، ذاتا انسان‌های بدی نیستن؛ حتا بعضی از اون‌ها، آدم‌های شریفی هم هستند و اگر خیلی از ما ها به‌جای اون‌ها بودیم (و چنین تصویر غلطی در ذهن داشتیم) رفتار مشابهی رو نشون می‌دادیم.
3- در 4 ماه اخیر، پرسنل نیروی انتظامی سختی‌های زیادی رو متحمل شدن و جنبش سبز، اون‌‌ها رو بدجوری كلافه كرده. یكی از كسایی كه حدود نیم ساعت دست من رو گرفته بود و در بین جمعیت معترض می‌چرخوند تا عبرتی باشم برای بقیه، می‌گفت: «4 ماهه كه از دست شما خواب و خوراك درست و حسابی نداریم».
4- نیروی انتظامی فكر می‌كنه كه معترضین، آدم‌های ترسویی هستند؛ چراكه وقتی جمعیت معترض، به پلیس ضد شورش می‌رسن سكوت می‌كنن! اون‌ها توقع دارن كه مردم با اونها درگیر بشن و وقتی سكوت مردم معترض رو می‌بینن، بین خودشون شروع می‌كنن به مسخره كردن جماعت معترض ساكت.
5- آدم وقتی دستگیر می‌شه و كسی از حال و روزش خبر نداره، حاضره بابت هر كار كرده و ناكرده عذر خواهی كنه و در مقابل، بهش اجازه بدند یه تماس 20 ثانیه‌ای با بیرون از بازداشت‌گاه داشته باشه.

اما حواشی ماجرا:
- از لحظه‌ی دستگیری تا حدود نیم ساعت بعد، همراه تعداد زیادی پلیس ضد شورش، در محوطه‌ی بیرون استادیوم چرخونده شدم. توی این مدت، مدام می‌خندیدم؛ بس‌كه صحنه‌های خنده‌داری پیش می‌اومد. صحنه رو تصور كنید: یه مامور، سمت راست من ایستاده بود و دست چپ من رو گرفته بود (!) و وقتی كه فرمانده‌اش دستور ایست و عقبگرد می‌داد، من و مامور عزیز، به هم گره می‌خوردیم و من (كه در این جور صحنه‌ها، كنترلم رو از دست می‌دم)‌ تا حد خفگی می‌خندیدم. یا مثلا هر جا كه می‌ایستادن، به من می‌گفتن «بشین». بعد از مدتی، خودم وظیفه‌ام رو انجام می‌دادم و تا اونها می‌خواستن به من بگن «بنشین» می‌دیدن كه من مثل یه بچه‌یتیم، نشسته‌ام كف خیابون و دارم با سنگ‌ریزه‌های كف خیابون بازی می‌كنم؛ خودشون خنده‌شون می‌گرفت از این صحنه! كلا انقدر خندیدم كه چند بار از پشت با باتوم بهم زدن و گفتن: «الدنگ خان، نیشت رو ببند»
- درجه‌داری كه من رو دستگیر كرده بود (و آدم جدی و خشنی بود)، وقتی كه می‌خواست من رو به افرادش تحویل بده، بعد از این كه چند تا فحش باحال داد (و من خیلی از این كارش لذت بردم) در كمال تعجب به افرادش گفت: «باهاش كاری نداشته باشین»
- ماموری كه دست من رو گرفته بود (و بعدا كه با هم رفیق شدیم، دستم رو ول كرد) جوون با مزه‌ای بود كه یكسره فحش می‌داد! یه بار ازش پرسیدم: «راسته كه می‌گن توی بازداشتگاه ترتیب زندانی‌ها رو می‌دن؟» اون هم با جدیت تمام گفت: «نه، نترس، با تو كاری ندارن، تو كه بچه خوشگل نیستی». این رو كه گفت، هم من، هم خودش، هم همه‌ی مامورای اطرافش زدیم زیر خنده. بعد از نیم ساعت، اونقدر با هم خوب شده بودیم كه وقتی می‌نشستم روی زمین، به اطرافیانش می‌گفت: «با این كاری نداشته باشین، دوست منه». یه بار هم كه نشسته بودم، نخ اضافه‌ای كه روی كلاهم بود رو از جا كند و گفت: «نخش در اومده بود، برات كندمش».
- نیم ساعت اول كه گذشت، من رو تحویل یه گروه دیگه دادن. گوشی موبایلم رو گرفتن و چك كردن. خوشبختانه چیز خاصی توش نبود. صورت‌جلسه كردن و سوار ماشین شدم.
- همیشه دوست داشتم سوار Hilux بشم؛ اما فكر نمی‌كردم توی اولین تجربه‌ام، سوار هایلوكس پلیس بشم، اون هم قسمت عقب، اون هم بین یه حصار فلزی! وقتی ماشین حركت كرد، سردم شد. یك ساعتی می‌شد كه دستگیر شده بودم.
- یكی از كسایی كه همزمان با من گرفته بودنش، شروع كرد به حاشا كردن و می‌گفت كه اشتباهی گرفتنش. مامورها هم از خجالتش در اومدن! به من كه رسید، همه چیز رو گردن گرفتم، دلیلی نداشت كه بخوام دروغ بگم، با دسته‌ی كورا كه طرف نبودم!
- من رو بردن توی اتاقی كه یه‌جور بازداشتگاه بود و حدود 15 نفر اونجا بودن. چند تا شون كسایی بودن كه دلال بلیط بودن و دستگیر شده بودند. چندتایی هم شعار داده بودن. یه نفر هم بود كه دزدی كرده بود. محفل، بی‌ریا بود.
- لحظه‌ای كه وارد این اتاق شدم، اولین چیزی كه توجهم رو جلب كرد، بوی گند جوراب بود. یكی از زندانی‌ها، از قیافم فهمید كه دارم بالا میارم و گفت: «سخت نگیر داداش، بوی برنج محسنه». همه زدیم زیر خنده. روحیه‌ها خوب بود.
- هوا داشت تاریك می‌شد. از جام پا شدم و از پنجره‌‌ی كوچیكی كه توی ارتفاع زیاد نصب شده بود به بیرون نگاه كردم. تصویر عجیبی بود، كاش یه دوربین داشتم و ازش عكس می‌گرفتم: یه پنجره‌ی كوچیك توی ارتفاع 2.5 متری، پشتش یه حفاظ آهنی، پشتش شاخه‌های یه درخت، پشتش یه ماه تقریبا كامل، پشتش یه آسمون كه می‌شد وسعتش رو تصور كرد. عجیب دلم گرفت.
- كاش می‌تونستم یه اس. ام. اس. به بیرون از اینجا بفرستم. تازه قدر موبایل رو فهمیده بودم. توی این فكر بودم كه دیدم از كنارم صدای یه خانم از توی تلفن میاد. برگشتم دیدم نفر كناری داره با موبایل حرف می‌زنه! صحبتش كه تمام شد، پرسیدم «چه‌جوری موبایلت رو آوردی توی بازداشتگاه؟» گفت: «توی شورتم قایم كردم». اینجا بود كه به اهمیت شورت پی بردم. واقعا باید قدر شورت‌ها مون رو بدونیم، همیشه از چیزهای مهم محافظت می‌كنن. از شانس بد من، خط موبایل اون آقا، اعتبار نداشت و نمی‌شد به بیرون زنگ زد.
- هر چند دقیقه یكبار، اسم یه نفر رو می‌خوندن و می بردن بیرون. نوبت من كه رسید، با احترام برخورد كردند و بردن پیش قاضی. هنوز یه نفر پیش قاضی بود و من باید منتظر می‌موندم. توی این مدت كوتاه، چند تا چیز از ذهنم گذشت: یكی این كه یادم افتاد كه ما باور نمی‌كردیم كه راستی راستی بخوان قاضی بیارن توی استادیوم (كلی هم این خبر رو مسخره كرده بودیم)، ولی واقعا آورده بودن! (قاضی، مرد خوش‌تیپ و محترمی بود كه كت و شلوار شیكی هم پوشیده بود. از اون تیپ قاضی‌هایی بود كه آدم دلش می‌خواست تند تند جرم كنه و بره پیشش! اثری هم از ریش و سیبیل توی صورتش دیده نمی‌شد). یه چیز دیگه هم به ذهنم رسید: این كه من چقدر بد شانسم! بین 90 هزار تا آدم 8 – 9 نفر رو گرفته بودن، یكیش هم من بودم كه نه سر پیاز بودم نه ته پیاز. احتمال دستگیر شدنم رو حساب كردم، دیدم می‌شه "یك ده هزارم"، یعنی "یك صدم درصد"! تف به این شانس، تف به این قانون احتمال.

تا یادم نرفته بگم كه یه نفر توی بازداشتگاه بود كه خرید و فروش بلیط می‌كرد و ساعت 10 صبح دستگیر شده بود و شاش داشت و اجازه نداده بودن بره توالت. از درد به خودش می‌پیچید و التماس می‌كرد كه بره دستشویی، اما نمی‌بردنش. وقتی توی اتاق قاضی منتظر ایستاده بودم، صدای اون بیچاره رو می‌شنیدم كه می‌گفت: «به جان مادرم شاش دارم، به قرآن راست می‌گم، الانه كه خودم رو خیس كنم، ...». یكی از سربازها اومد تو و به سرهنگی كه توی اتاق بود گفت: «قربان، این یارو راست می‌گه، اگه نبریمش توالت گند می‌زنه به بازداشت‌گاه». سرهنگ دستور داد كه ببرنش یه گوشه تا كارش رو بكنه.

- نوبت من شد. قاضی، پرونده رو خوند و به قیافه معصوم من نگاه كرد (یه جورایی شبیه گربه‌ی چكمه‌پوش توی كارتون seherek شده بودم؛ اون‌جایی كه كلاهش رو از سرش در آورده بود و معصومیت از قیافه‌ش می‌بارید). قاضی نصیحتم كرد و یه چیزایی زیر پرونده‌ام نوشت. بعد من رو آوردن بیرون و یه تعهد نامه گرفتن كه دیگه همچین غلطی نكنم و گفتن آخرین باری باشه كه طرفای استادیوم پیدات می‌شه. (البته، اگه این رو نمی‌گفتن هم عمرن دیگه می‌رفتم استادیوم، با او بازی مسخره‌ی آبكی، حیف وقت آدم كه برای 4 تا شعار، پاشه بره یه بازی تخمی رو تماشا كنه و به خودش و استقلال و پیروزی و فدراسیون فحش بده).
- شب شده بود، "آزاد" شدم، توی محوطه‌ی "آزادی" تنهای تنها بودم، و نمی‌دونستم باید از كدوم طرف برم.
- شاید براتون خنده دار باشه، اما توی راه برگشت، خسته و گرسنه و تشنه، به یاد دوغ "عالیس" افتادم كه دیشب خریده بودم و گذاشته بودمش توی یخچال و حالا صداش می‌اومد كه می‌گفت: «زودتر بیا من رو بخور و مست كن!»
- توی چند ساعتی كه زندانی بودم، كتك نخوردم، كسی هم بی احترامی نكرد (شاید به‌خاطر این بود كه دروغ نگفتم و حاشا نكردم، شاید هم به‌خاطر این بود كه خودم آدم بد دهنی هستم و از فحش شنیدن ناراحت نمی‌شم و به حساب بی‌احترامی نمی‌ذارم). البته درسته كه كتك نخوردم، اما از اونجا كه مدت زیادی رو روی زانو نشستم (و زانوهام مشكل دارند) زانو درد بدی گرفتم، طوری كه الان بعد از گذشت 30 ساعت از اون ماجرا، هنوز هم نمی‌تونم پاهام رو صاف كنم و بدجوری می‌لنگم.


با وجود همه‌ی دردسرهایی كه ممكنه برام درست بشه، این‌ها رو نوشتم تا 2 تا نكته رو بگم:

نكته اول:
 پرسنل نیروی انتظامی، حتا اونهایی كه جزو "آدم خوبا" نیستن، هم‌وطن ما هستن. اگر رفتارشون تنده یا گاهی غیر انسانیه، خودشون فكر می‌كنن كه دارن وظیفه‌شون رو انجام می‌دن. این مائیم كه باید حقیقت رو براشون روشن كنیم و بهشون بفهمونیم كه ما اغتشاش‌گر نیستیم.

نكته دوم:
وقتی چهار ساعت بازداشت بودن، این همه خاطره‌ی تلخ و شیرین داره، این همه استرس داره، این همه دردسر داره، پس اون‌هایی كه بیشتر از  100 روزه كه زندانی هستن یا دارن انفرادی رو تحمل می‌كنن چقدر حرف برای گفتن دارن؟
پس بیائیم با هر مذهب و اعتقادی كه داریم، حتا اگه به هیچ مذهبی اعتقاد نداریم، برای آزادی همه‌ی زندانی‌ها دعا كنیم و تا دیر نشده هر كاری از دست‌مون بر میاد، براشون انجام بدیم.

به امید روزی كه زندانی سیاسی نداشته باشیم؛
به امید روزی كه بازی استقلال و پرسپولیس، مساوی نشه؛
به امید روزی كه با نیروی انتظامی رفیق باشیم؛
به امید روزهای آفتابی ...


10 مهر 88  02:44

دسته بندی: (عكس و كاریكاتور ،)

 


 


میدان "تیان آن من" پكن، یك مرد چینی كه به نظام كمونیست حاكم اعتراض می‌كند، یك تنه و با شجاعت در برابر تانك‌های چینی می‌ایستد و آنها را مجبور به توقف می‌كند؛ حتی اگر برای لحظه‌ای كوتاه باشد!


آقای میرحسین موسوی، قبول ریاست‌جمهوری شما و این‌که رای اول و انتخاب اول اکثریت مردم ایران هستید، کار دشواری نیست، امری آن‌قدر بدیهی که انکارش تنها از «مالیخولیازده»هایی بر می‌آید که به‌قول شما برای مردم مصیبت دارند. سه ماه و اندکی بیش‌تر از روزهای قبل از انتخابات نگذشته است، آن روزها من و امثال من که کروبی را به عنوان فردی «شجاع» برگزیده بودیم، خرده می‌گرفتیم که چرا آمده‌اید و انتخاب شما، انتخابی صحیح نیست. این‌که کروبی فردی شجاع بود و آن‌چه که از رفتارش در بعد از انتخابات دیدیم مهر تاییدی بود بر حقانیت گفتار ما و این‌که انتخاب صحیحی داشته‌ایم، هنوز هم به انتخاب کروبی به عنوان انتخاب اول دل‌ خوش دارم و او را در انتخاباتی آن‌چنانی و با قواعد بازی جمهوری اسلامی انتخاب اول و اصلح می‌دانم. اما اعتراف می‌کنم که آن همه خرده گرفتن بر شما در بسیاری از مواردش نادرست و ناصحیح بود و عمل‌کرد بعد از انتخابات شما نیز ردی بر آن گفته‌های ما بود. گر چه هم‌چنان انتخاب اول من و امثال من نیستید، اما قبول ریاست‌جمهوری شما یک واقعیت کتمان‌ناپذیر است که بنابر قواعد دموکراسی آن را پذیرفته‌ام. چرا که برگزیده‌ی اکثریت مردم ایران هستید.

مردمی که جنبش سبز را پدید آوردند، روزهای بعد از انتخابات به حمایت شما به خیابان‌ها آمدند و خون‌ها دادند، دولت کودتاچی آن‌ها را در خیابان‌ها به تیغ سرکوب سپرد و در زندان‌ها به تخت شکنجه. همان دولتی که قبل از انتخابات رئیس‌اش را «پدیده‌ی دروغ» نامیدید و نسبت به این پدیده که صاف در دوربین نگاه می‌کند و به مردم دروغ می‌گوید «هشدار» دادید.

هر روز که از کودتای 22 خرداد گذشت خشم مردم از توهینی که به آن‌ها شده بود با سرکوب‌های کم‌نظیر دولت مالیخولیازده بیش‌تر شد، اما این خشم، خشونت نیافرید. در مقابله گلوله‌ها و باتون‌ها و خشونت‌های نظامیان دولت کودتاچی این سکوت مردم بود که زایش واژه‌ی "آزادی" را در جنبش سبز نوید می‌داد. مردم به خیابان‌ها می‌آمدند. روزها در خیابان فریاد «یاحسین، میرحسین» سر می‌دادند و شب‌ها روی بام‌ها «الله اکبر‌»شان کمر دیکتاتوری را می‌شکست. آن‌قدر این جنبش سبز مردمی عظیم و باشکوه پیش می‌رفت که هر تحسینی لایق‌اش می‌شد؛ آن‌قدر که شما نیز خود را «قسمتی» از دریای بی‌کران ملت ایران خواندید و گفتید «این جنبش سبز است که مرا همراه خود کرده است» و من «قسمتی از این جنبش هستم». کم نبود این حرف؛ بزرگ بود. حرفی از بزرگی یک شخص. این‌که کسی نقش رهبری را داشته باشد و رهبری‌اش را بر پایه‌ی خواسته‌های هواداران‌اش قرار دهد، شیوه‌ی بزرگان است.

بیانیه‌های راه‌بردی شما و بیانیه‌های شجاعانه و افشاگرانه‌ی کروبی هر هفته منتشر می‌شد و می‌شود. بسیاری از آن‌ها را دوست داشتیم و قسمت‌هایی از آن‌ها را نپسندیدیم. مجال گفتن نبود بر اساس همان فسلسفه‌ی معروف که «الان وقت گفتنن این مسائل نیست». بیاینه‌ی شماره 13 میرحسین موسوی رئیس‌جمهوری ایران بیانیه‌یی دیگری بود که «راه سبز زنده‌گی کردن» را نشان می‌داد و در بسیاری از آن نکاتی بود که هر خواننده‌یی را به وجد می‌آورد. آن‌جا که «مشت‌های گره‌ کرده» را در روز قدس دیده بودید و وقتی «سیمای‌شان را مرور» کردید، باز هم آن‌ها را «دوست» داشتید، حکایتی بود از عشق و انسانیت و بزرگی یک مرد. کم نبود این عشق در جای جای این نامه و نامه‌هایی دیگر، اما:

اما گفته بودید که این جنبش سبز است که مرا با خود می‌برد، اگر این است و این‌گونه پس چرا «جمهوری اسلامی؛ نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش‌تر»؟ مگر همین جنبش سبز نبود که در خیابان‌ها شعار می‌داد «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی»؟

واقعیت این است که جمهوری اسلامی از یک کلمه بسیار بیش‌تر کم دارد و از یک کلمه بیش‌تر هم زیاد دارد. جمهوری اسلامی کلمه‌های افزوده‌ی زیادی دارد که افزون‌ کننده‌گانش هم‌چون فقیه عالی‌قدرمان آیت‌الله منتظری با گذشت سال‌ها بابت اضافه کردن آن‌ها از مردم ایران عذرخواهی می‌کنند. جمهوری اسلامی کلمه‌ زیاد کم دارد، «آزادی» را که در زندان‌ اوین محبوس شده است، لذت «قلم زدن» را که در محاق توقیف روزنامه‌ها می‌سوزد، لذت «خواندن» را که در ممیزی وزارت ارشاد از دست می‌رود، غوغای «عدالت» را که در محضر دستگاه قضایی کشور سوزانده می‌شود،«آزادی بیان» را که بعد از زایش هر کلمه‌یی به دست نظامیان و شبه نظامیان به صلیب کشیده می‌شود،«برابری» را که در سایه‌ی سرد ولایت فقیه سراب می‌شود، «حق و حقیقت» را که در پای مصلحت نظام قربانی می‌شود، «امنیت» را که در سینه‌ی نداها و سهراب‌ها به ترس و خون مبدل می‌شود


و کلمه زیاد دارد؛ «دروغ» را که پدیده‌یی شگرف در جمهوری اسلامی است، «زندان» را که بی‌شمار وسعت دارد و بی‌شمار زندانی، «اعدام» را که خط اول خشونت است، «کودکان کار و زنان بدون حق زنده‌گی کردن» را… آری جمهوری اسلامی کلمه‌ی کم و زیاد بسیار دارد و این را می‌دانید و می‌دانید که همه هم می‌دانند، پس چرا جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم‌تر؟ پس چرا به این‌جای کار که می‌رسیم شما را جنبش سبز با خود نمی‌برد؟ آقای موسوی قصد از این نوشتار فراتر قدم گذاشتن از خواسته‌های جنبش سبز نیست، قصد رادیکال‌تر شدن و تندتر رفتن نیست. قصد یادآوری آن‌چه که گفته شده از سوی شما و خواسته شده از سوی جنبش مردمی ایران است.

شاید بگویند مثل همیشه که «الان وقت طرح این‌ مسائل نیست»، اما می‌گویم که همین امروز و همین‌جا که ایستاده‌ایم فرصت گفتن این ناگفته‌ها است که گفتنش بعدها شاید دردسرآفرین باشد. آقای موسوی اگر دیروزها فرصت وقت را غنیمت می‌دانستید و از آیت‌الله خمینی‌ها انتقاد می‌کردید، امروز مجبور نبودید هم شما و هم کروبی و هم دیگران‌تان در هر نامه از بود و نبود روش‌های‌شان بنویسید و برای اثبات حقانیت مطالبات مردم ایران، از ناحق‌ها و نادرست‌ها وام بگیرید. اگر فرصت در آن روزها فرصت غنیمت شمرده می‌شد امروز یک انتقاد ساده از کلمه‌های زیادی جمهوری اسلامی سرانجام‌اش رنج شکنجه و تحمل زندان و غم از دست دادن یاران نبود. اگر دیروز بت نمی‌ساختیم امروز مجبور نمی‌شدیم که برای شکستنش جوان جوان قربانی بر دوش بگیریم و خون‌های خیابانی بدهیم. آقای موسوی، رئیس‌جمهوری ایران، همراه جنبش سبز باشید، همان‌طور که گفتید، بگذارید این جنبش سبز شما را با خود ببرد و همراه کند، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش‌تر…


ولی نصر، مشاور ایرانی ریچارد هولبروک نماینده ویژه رئیس جمهوری آمریکا در امور افغانستان و پاکستان، با انتشار کتابی راه مقابله با اسلام بنیادگرا در منطقه خاورمیانه را کمک به اقتصاد آزاد و تقویت رشد طبقه متوسط دانسته است.

او در کتاب جدیدش تحت عنوان Forces of Fortune استدلال می کند که غرب باید از طریق همکاری با موسسات غیر دولتی ایرانی و لغو تحریم های ایران، به رشد اقتصاد آزاد و متعاقبا دموکراسی در این کشور کمک کند.

مهرنوش پورضیایی، خبرنگار بی بی سی فارسی در واشنگتن با ولی نصر دراین باره مصاحبه ای داشته است.

مهرنوش پورضیایی: "شما در کتابتان به دو نمونه ترکیه و دوبی اشاره کردید که یک طور استثنا هستند، به خاطر این که اقتصادشان برپایه نفت نیست و اقتصاد تولیدی دارند. تئوری شما برای تقویت اقتصاد برای میانه رو تر کردن اسلام چطور میشود در کشورهایی که اقتصاد نفتی دارند و لاجرم اسلام در آن ها بر شانه های نفت ایستاده و بنیادگراتر هست، چطور قابل پیاده شدن است"؟

ولی نصر: "درست می فرمایید. دلیلی که دوبی و ترکیه از بقیه کشورها جلو بودند برای این که سرمایه گذاری بکنند در ایجاد یک اقتصاد نوین، به این دلیل بود که منبع درآمد دیگری نداشتند، ولی مساله کشورهایی که در خاورمیانه هستند آن هایی که از نظر نفتی غنی هستند مساله اشان مساله مذهبی نیست، مساله این است که حکومت توجه زیادی به طبقه متوسط و بخش خصوصی نمی کند چون که احتیاجی به درآمد آن ها ندارد. نتیجه آن می شود که توجه زیادی به خواست های بخش خصوصی نمی کنند".

مهرنوش پورضیایی: "چطور می شود در کشوری که اقتصادش کاملا در دست دولت است و حتی مثلا در ایران می گویند که خصوصی سازی نیست، اختصاصی سازی است، یعنی کسانی با رابطه های دولتی که داشتند بنیادها یا بانک هایی را در دستشان گرفتند، چطور می شود تضمین کرد که معامله با این بخش از اقتصاد که لزوما غیردولتی نیست، منجر به تقویت دموکراسی بشود"؟

ولی نصر: "ببینید، تاثیر تحولات اقتصادی بر دموکراسی ساده و فوری نیست. طول می کشد از نظر زمانی، بعد هم خیلی پیچ و تاب دارد. خیلی وقت ها همین طور که می گوید بخش خصوصی ممکن است اول شروع بکند و تابع دولت باشد. در یک مقطع زمانی دیگر منافع خودش را جداکردن خط خودش از دولت ببیند یا آینده خودش را در اقتصاد بین المللی ببیند. در دهه 1990 با وجود این که اندونزی یک کشور نفت خیز است و فوق العاده ثروتمند است، آقای سوهارتو تصمیم گرفت که بخش خصوصی را باز کند، و در آنجا هم در ابتدا تعداد زیادی از ژنرال ها و افراد متنفذی که نزدیک به خانواده سوهارتو بودند، خیلی از منابع اقتصاد را در دست گرفتند، ولی خود همان فعل حتی تکان دادن یک مقدار از منابع اقتصادی از دست کارمند دولت و حتی سازمان های نیمه خصوصی، یک دری را باز کرد که بعد از آن یک مرحله بعد رفت به سازمان هایی که خصوصی تر بودند و یواش یواش اندونزی پایه این را گذاشت که اقتصاد خودش را اذغام بکند با اقتصاد بین المللی".

مهرنوش پورضیایی: "شما پیشنهاد می کنید که بهترین راه برای تقویت اقتصاد شاید بهتر باشد در گام اول تحریم هایی که علیه ایران وجود دارد، لغو شود. چطور می تواند مطمئن شد با توجه به نگرانی هایی که هست این درآمدی که از لغو تحریم ها حاصل می شود، سرازیر نخواهد شد به برنامه هسته ای؟ چطور می شود این نگرانی ها را لغو کرد"؟

ولی نصر: "این نوع نگرانی هایی که شما می گویید در تمام جهان، این ها نگرانی های کوتاه مدت است، یعنی به دور مساله خاصی می گردد و راه حل های خاصی خواهد داشت، چه این راه حل ها حقوقی باشد، سیاسی باشد یا اقتصادی باشد. مساله مرتبط کردن تحول اقتصادی به تحول اجتماعی یک مساله دراز مدت تر است و لازمه اش فقط باز کردن اقتصاد یک کشور به واردات و صادرات نیست، بلکه احتیاج به تغییر دادن قوانین کارگری دارد. دوبی قبل این که دوبی بشود، همیشه اقتصاد باز داشت ولی سرمایه به دوبی نمی رفت. سرمایه وقتی به دوبی رفت که دوبی تمامی قوانینش را عوض کرد".

مهرنوش پورضیایی: "خوب در کشوری مثل ایران که قوانین کارگری، ساندیکاها، همه این ها مشکل دارد و در عین حال مشکل وابستگی موسسات مالی به دولت وجود دارد، باید چکار کرد"؟

ولی نصر: "ببینید در موارد مختلف این رویکردها با هم فرق می کنند. مثلا در کشور ترکیه مقدار زیادی از این رویکردها توسط سازمان های خارجی و کشورهای اروپایی در چهارچوب عضویت ترکیه در اروپا مطرح شد. موارد دیگری هستند که این خواسته از داخل می آید، یعنی فشار از همان بخش خصوصی که در داخل هست برای عضو کردن یک سری قوانین می آید"؟

مهرنوش پورضیایی: "غرب باید چکار کند که اقتصاد آزاد و طبقه متوسط در ایران تقویت شود؟"

ولی نصر: "ایران مساله جداگانه است. ایران لازم نیست که اولین کشور مسلمانی باشد که من فکر می کنم می تواند پیش برود. خیلی موارد بهتری است که غرب اول بر آن ها تکیه بکند و از آن ها یک نمونه به اصطلاح بومی برای خاورمیانه ایجاد بکند. آن وقت خوب بقیه کشورها به آن موارد می توانند نگاه بکنند و تصمیم بگیرند که چگونه خود را با آن مقایسه کنند".

منبع: بی بی سی


نردبام دیکتاتوری را این بار رنگ سبز زده‌ایم و گذاشته‌ایم زیر پایش:
- یاحسین، میر حسین. پاتو بذار. تولدت مبارک ...
و این نردبام که هر چه بالاتر می‌رود، بیشتر فرومی‌شود، از فرش تا عرش پله می‌خورد. اولین پله‌اش هم اینجاست. همینجا. در قلب ما. روح ما. فرهنگ ما.
فلان شاعر که باشی می‌بریمت بالا. بالا. هی تعریف. هی تمجید. «والا تو از فردوسی و نرودا بزرگتری». بادت می‌کنیم. بادت می‌کنیم. می‌خواهی ستاره‌ها را بچینی. می‌شوی بزرگ‌ترین شاعر دنیا. می‌خواهی سر به تن هیچ شاعری در دنیا نباشد. همه را می‌بندی به تیغ حذف.
- «ای بابا بیا پائین». فایده ندارد!
 وارد روزنامه واقعی یا مجازی که بشوی، هولت می‌دهیم. پله‌ها رامی‌دوی. نیامده می‌شوی سردبیر. هم هنری، هم ورزشی، هم سیاسی. ایول، ایول، برایت هورا می‌کشیم. وسط راه به اوریانا فلاچی می‌گویی:
- «بیا از من یاد بگیر».
پله ها را دو تا یکی می‌روی بالا. می‌دوی. قلمت شده خنجر.
- «صبر کن بابا اسداله». فایده ندارد!
قزاق که باشی می‌شوی سرهنگ. سردار. جلویت دولا و راست می‌شویم. کلاه می‌خواهی، برایت سر می‌آوریم. می‌شوی سالار و شاه. کارهای خوب هم کم نمی‌کنی. دانشگاه می‌سازی. ایران نو را معمار می‌شوی. چند تائی می‌شویم منتقد و مخالف. دهانمان را می‌دوزی. بقیه می‌افتیم به چاپلوسی. دادن لقب. تعظیم. تکریم. تو را برده‌ایم بالای نردبام. خدا را بنده نیستی. تو فقط باید حرف بزنی. نوه‌ات سالها بعد به تاریخ می‌گوید:
- کسی از ترس جرئت نداشت به پدر بزرگم "دروغ" و به پدرم "راست" بگوید ...
حالا تو درس نخوانده‌ای. از کوهپایه آمده‌ای. نظامی هستی. لقب کبیر می‌دهیم به تو. پسرت که درسوئیس درس خوانده و عشق پاریس است، تو را می‌گذارد توی جیبش. از بس برایش دست می‌زنیم که از نردبام تندتر بالا برود تا بشود خدای‌گان.
داغ می‌کنیم و بساط خدای‌گانی را جمع می‌کنیم. قرار می‌شود آزادی داشته باشیم. جمع می‌شویم دور و بر پیرمرد. درهلهله و فریاد سوار نردبامش می‌کنیم. زیر بغلش را می‌گیریم که بالا برود. آنقدر بالا می‌رود که دم مرگ، فرمان کشتار مخالفان خودرا صادر می‌کند.
بعد دوباره نوبت مقدسین می‌رسد. یکی حضرت علی می‌شود که فقط شمشیر خون‌ریزش را به ارث برده است. داستان خلخال زن یهودی و غیره را قاب می‌کند. لشگریانش را می‌فرستد بچه های مردم را بکشند. بعد می‌آید گریه می‌کند و ما هم برای مظلومیت او زار می‌زنیم.
پیشکارش هم که باید درجات کمتری از حضرت علی داشته باشد، خدا از کار در می‌آید. میلیون‌ها نفر را خس و خاشاک می‌بیند. نور از پیشانی‌اش تتق می‌کشد. ملائک دور و برش پرواز می‌کنند. مائیم که برایش مایه می‌آئیم و کتاب می‌نویسیم.
باز به تنگ می‌آئیم. می‌زنیم به کوچه، به خیابان. فریاد می‌زنیم:
«مرگ بر دیکتاتور»
لباس‌های سرخ را در می‌آوریم و سبز می‌شویم. نه، روی لباس‌های سرخ، جامه‌ی سبز می‌پوشیم. دریافته‌ایم که درد مشترک ما استبداد است. می‌خواهیم دیکتاتور نداشته باشیم. "یاحسین" می‌گوئیم. به میر حسین رای می‌دهیم. دیکتاتورهای حاضر بر صحنه، ما را به خاک و خون می‌کشند و رای‌مان را می‌خورند و مخابرات را هم رویش.
تازه سه ماه تمام شده که یاد نردبام تاریخی می‌افتیم. شاید هم او ما را پیدا می‌کند. از خاطره‌ی قومی اسبتدادی، از عمق فرهنگ ما سر بر می‌کشد. نردبام را در می‌آوریم و از سر عشق، زیر پای کسی می‌گذاریم که به او رای داده‌ایم. جمع می‌شویم. کیک درست می‌کنیم. هورا می‌کشیم. نردبام را در فضای مجازی می‌گذاریم و صدایش می‌زنیم:
«تولد، تولدت مبارک»
او را هل می‌دهیم طرف نردبام. پایش را که بگذارد کار تمام است. باذوق کشف کرده‌ایم که درمهر ماه دو یار دبستانی دیگر او هم متولد شده‌اند. نردبام را که حالا رنگ سبز دارد برای آنها آماده می‌کنیم. اهل خامنه که رفت بالا، نوبت زاده‌ی یزد و الیگودرز است. پیشترها، زادگان آلاشت و تهران و خمین را هم روی این نردبام فرستاده بودیم. نردبامی است که تا افق می‌رود. هرچه بالاتر فروتر. و سرانجام سقوط می‌کند. می‌افتد جائی درتاریخ کنار هیتلر و صدام و استالین ...
از وقتی خبر برگزاری تولد میر حسین موسوی را شنیدم، دلم مدام شور می‌زد. من عاشق و فریفته او نیستم که هیچ، راهم غیر از "رزم مشترک برای آزادی در لحظه کنونی تاریخ" از او جداست. اما نگران بودم. نردبام را می‌دیدم که رنگ شده و نو دارد از متن فرهنگ ما می‌آید. و همیشه هم از همین جای کوچک شروع می‌شود. منتظر بودم کسی هشدار بدهد. دهقان فداکاری پیدایش بشود و فانوس را مقابل قطار سبز بگیرد و بگوید:
«از همین جا ها شروع می‌شود»
نگران بودم، تا امروز که بیانیه‌ی شماره‌ی سیزده درآمد و این خطوط را در آن خواندم: «مردمی‌که می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی کریمانه را تجربه کنند جا دارد که از نخستین قدم‌هایی که به ناکامی‌‌شان می‌انجامد با بیشترین دقت‌ها پیشگیری کنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر که روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حرکت شما به کیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این کلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شکسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی کنید»
این میر حسین موسوی ششم مهر ماه 1388 است. پایش را روی پله‌ی اول نردبام نمی‌گذارد. متوجه هستیم چه حادثه مهمی است؟ و یا تلاش خواهیم کرد نردبام را جائی دیگر زیر پایش بگذاریم. یادمان نرود:
این مائیم که از آخوند و قزاق و شاهزاده و بچه آهنگر، دیکتاتور می‌سازیم.

هوشنگ اسدی


رئیس جمهور آقا!
به آمریکا، به کشوری که در آن آزادانه می‌توانی راه بروی و برخلاف کشور اسلامی ایران، از بالا تا پایین دولتش را نقد کنی، خوش آمدی. خوش آمدن از آن رو که شاید چشم‌هایت کمی درشت شود و ببینی آزادی آن نیست که تو و همپالگی‌هایت فخر آن را به جهان می‌فروشید. آزادی یعنی همین که تو در مقر سازمان ملل در قلب آمریکا بایستی و دهانت را باز کنی و کشورهای  مدعی دموکراسی را به ناسزا بگیری. آزادی این نیست که در تمام این سالها در ایران،  ما حتی یک کنفرانس بین‌المللی هم نداشتیم که کسی بیاید و دهان باز کند و یک کلام کوچک در نقد  یکی از کشورهای اسلامی بگوید.
آزادی یعنی همین که در تلویزیون فرانسه بنشینی و رییس دولت فرانسه را به استهزاء بگیری،  آزادی این نیست که در تلویزیون ما در تمام این سالها رییس جمهور فرانسه پیشکش، یک شهروند معمولی هم نمی‌تواند بیاید یک نقد کوچک به آبدارچی رییس جمهور یا بیت بزرگانش بکند.
آزادی یعنی همین که تو به همراه دوستانت، با ردا و قبای روحانیت در خیابان‌های نیویورک راه بروید و سرتان را به عنوان یک ضد آمریکایی بالا بگیرید و پلیس آن کشور دنبال‌تان راه بیافتد که کسی از "گل" نازکتر به شما نگوید. آزادی این نیست که کسی جرات نکند با لباس و پوشش و  شمایل خاص کشور خودش، پایش را در چند قدمی مرز ایران بگذارد و تازه وقتی که سرتا پایش را از  همان پله های هواپیما به زمین نیامده به سلیقه شما بپوشاند و در خیابان‌های ما راه برود،  آنگاه کافیست تا روسری عادت نداشته‌اش کمی کنار رود و چند تار مویش پایه‌های اسلام‌تان را  بلرزاند و پلیس بالای سرش بفرستید.

آزادی یعنی همین که تو لبخند معروفت را به دوربین‌های تمامی عکاسان دنیا نشان دهی و هرچه دلت خواست به رسانه‌های دنیا بگویی و فردا بدون سانسور، عکس و حرفت در روزنامه‌های جهان بنشیند. آزادی این نیست که از وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات و شورای عالی امنیت ملی و دادستانی و باقی مراکز نظارتی و امنیتی ایران اسلامی، برای دفتر روزنامه‌ها، خروار خروار بخشنامه بفرستید که اگر مصاحبه فلان مقام آمریکایی را چاپ کنید به سرنوشت باقی روزنامه‌های به محاق رفته گرفتار می‌شوید.
آزادی یعنی همین که آن خبرنگارهای نور چشمی که در هیات همراه تو به آمریکا آمده‌اند به آسانی به مراکز شهر می‌روند و از فقر آمریکا هم گزارش می‌دهند و این اصلا اقتصاد و اقتدار دولتی را متزلزل نمی‌کند و دولتی از ترس مخدوش شدن صورتش،  خبرنگارانت را به بند و حبس نمی کند و آنها اگر توان داشته باشند، می‌توانند تند و تند از آنچه در شهر می‌گذرد خبر مخابره کنند. آزادی این نیست که اگر یک دختر بیست و سه ساله فرانسوی و یا یک خبرنگار نشریه آمریکایی، یک ایمیل ساده به دوستانش می‌فرستد و عکس و خبر آنچه در خیابان‌های جمهوری اسلامی می‌گذرد را برای دوستان و یا همکارانش مخابره می‌کند، آنگاه دولت شما بلرزد و دخترک و  خبرنگار جوان را ابتدا در انفرادی بیاندازد و سپس از آنها اعتراف بگیرند و عاقبت رسوای جهان شوند که یک ایمیل یا خبررسانی معمولی هم می‌تواند در ایران زندگی یک خارجی را نابود کند.
آزادی یعنی همین که به تو تریبون می‌دهند تا قصه حسین کرد شبستری را هم با معجونی از لبخندهای همیشگی‌ات حواله رسانه‌های آزاد اینجا کنی و هیچ دست و دلت نلرزد که حرف‌هایت را وارونه می‌سازند و ترجمه‌ی خودشان را روی آن می‌گذارند و حتی در کریسمس‌شان هم از تو برای فرستادن پیام به ملت شان دعوت می‌کنند.  آزادی این نیست که تلویزیون جمهوری اسلامی جرات پخش پیام تبریک عید نوروز رئیس جمهور آمریکا به ملت ایران را که ندارد هیچ، صدای اوباما را سانسور می‌کنند و ترجمه‌ای کاملا متفاوت و متناسب با منویات خود را بر آن می‌گذارند تا یک دشمن خیالی برای ملت ایران خلق کنند و همه‌ی قصور را هم بیاندازند گردن این دشمن همیشه در صحنه.
آزادی یعنی همین که دستت به خون هم اگر آلوده باشد باز هم دستت را پس نمی‌زنند و برایت صندلی پیش می‌کشند تا بگویی ندا آقا سلطان به دستور هیچ سلطانی در ایران کشته نشده و این یک مرگ اتفاقی یا مشکوک بوده است. آزادی یعنی همین که تو به جای فریاد زدن بغض میلیون‌ها ایرانی و به‌همراه داشتن عکس عزیزان خانه مشترکت ایران، ناگهان عکس زن مصری را از جیب کت خود در بیاوری و چهره در هم بکشی و بغضی ساختگی تقدیم دوربین‌های آمریکایی کنی و کمی هم ادامه می‌دادند اشکی هم به چشم‌هایت جاری می‌ساختی تا بگویی تا چه اندازه متاثری که خبر کشته شدن این زن مصری در آلمان مثلا چند درصد کمتر از خبر کشته شدن ندا آقا سلطان انعکاس جهانی یافته است.

آقای احمدی نژاد!
 اگر بر فرض،  زن مسلمان مصری را در آلمان  کشته‌اند، ندا، دختر جوان  ایرانی را خود ایرانی‌های به اصطلاح مسلمان کشته‌اند و برای همین است که دنیا می‌خواهد بداند سینه‌درانی تو  و همپالگی‌هایت در دولت جمهوری اسلامی ایران تا کتون برای کشف قاتلان  ندا، چه کرده است؟ برفرض که تو زیرک بودی و سوال را با سوال جواب دادی و حالا قهرمان دنیای اسلام شدی، اما زیرکی را کنار بگذار و یک بار با شرف و شعور و احساس انسانی‌ات به دو پرسش ساده من جواب بده. اصلا جواب هم پیشکش، برای این دو سوال ساده، تنها دو دقیقه  سکوت کن، دو دقیق وقت بگذار، دو دقیقه فکر کن، شاید قلب و وجدانی در وجودت یافت شود و از این پس وقتی دهان برای توجیه و توضیح ناراست می‌گشایی، دست و دلت کمی بلرزد:

 اگر  به دختر جوان تو، نه در آلمان، در همان همسایگی خودت، کسی  چنان گلوله می‌کشید که به‌گاه جان دادن، چشم‌های معصوم و ملتمس‌اش به آسمان، خیره باقی می‌ماند  و از قلب و سینه‌اش خون بر سنگفرش خیابان‌های نارمک تهران جاری می‌شد و آنگاه همسرت با سینه‌ای مالا مال درد در مقابلت ضجه می‌زد و می‌گفت: «فقط بگو چه کسی دختر بی‌گناهم را کشته است»، تو چه می‌کردی؟ آیا باز هم عکس زن مصری را از کت جیبت در می‌آوردی و بر صورت زرد و رنگ پریده زن داغدیده‌ات می‌کشیدی؟ یا کمی انسانیت به خرج می‌دادی و جوانمردانه پی قاتل می‌رفتی به جای توجیه قتل؟

ما هیچ کاری نداریم که غرب چه می‌گوید و رسانه‌های جهان تا چه اندازه برای ندای ما سینه‌دری می‌کنند. ما نه دلداری آنها را نیاز داریم و نه محتاج مجلس و دولت آلمان و فرانسه و آمریکاییم. ملت با غیرت ایران دست نیاز به سمت تو که از مرگ ما نمی‌رنجی هم دراز نمی‌کند تا چه برسد دست به سمت بیگانه دراز کند که از مرگ ما مستندی برای به مسند نشستن خود برای آقایی جهان می خواهند بسازند. نه آقاجان! ملت بزرگ ایران برای ندا و باقی عزیزان از دست رفته‌اش ، نیازمند گریه‌ی احمدی‌نژاد و سارکوزی و اوباما و دیگران نیست و منت برای همدردی نمی‌کشد که «مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است».

و اما سوال دوم  که خودم هم از طرح آن تنم می لرزد و خجالت زده‌ام اما چاره‌ای نمی‌بینم. از جنس خودت می‌پرسم که در پاسخ به مرگ ندا مرگ دیگری را علم کردی. اگر پسر جوانت را به هر دلیلی به کهریزک می‌بردند و با باتوم به همان پسری که داماد اسفندیار مشایی نیز هست، تجاوز می‌کردند و سپس شما با شرمساری به پزشکی قانونی می‌رفتید و آنجا نیز برگه تایید می‌گرفتید که ایشان از ناحیه مقعد دچار آسیب شده است (جمله‌ای که در برگه تایید یکی از شاهدان تجاوز قید شده است) و با چشم‌های خودتان چشم‌های غمگین دلبندتان را می‌دیدید که چندین بار هم اقدام به خودکشی کرده است، آنگاه چه می‌کردی؟ آیا باز هم آب شدن ذره ذره  فرزندتان را در خانواده و جامعه می‌دیدی و کماکان تجاوز و تعرض و وحشی‌گری های مشهود را به‌منظور حفظ آبروی نظام انکار می کردی؟  

جناب احمدی نژاد!
از تو جواب برای این دو پرسش ساده اما تلخ نمی‌خواهم، اما می‌توانم از مردم دل‌شکسته‌ی ایران بخواهم، هر بار که تو را می‌بینند از تو همین دو پرسشی که طرح آن هم سخت و عذاب‌آور  است را مدام بپرسند تا شاید روزی که به خانه بر می‌گردی،  وقتی چشم در چشم پسر و دختر جوانت شدی، یادی هم از پسران و دختران جوان ایران ویران ما بکنی که این روزها انکار می‌شوند چون متاسفانه کسی که قبای پدری‌شان را به‌تن کرده،  این روزها عکس یک زن مصری مسلمان را در جیب کتش دارد و دردهای آنها که در خانه‌ی خودش دارند ذره ذره آب می‌شوند و می‌میرند را نمی‌بیند. به چشم‌های فرزندانت خوب نگاه کن! شاید به خاطر بیاوری که فرزندان دیگر ایران، ندا و ابراهیم، در خانه‌ی خودمان، باگلوله و باتوم، کشته و مورد تجاوز واقع شده‌اند. وای بر پدری که چشم‌های خیس و دردمند فرزندانش را می‌بیند و کماکان با یک لبخند مشمئز کننده در برابر این چشم‌ها، خود را پدر  بنامد. وای به دولتی که چشم پر درد یک ملت را می‌بیند و کماکان با یک لبخند بی‌درد، خود را رئیس دولت آن ملت بنامد و جرات نکند عطای یک ریاست خونین و بی‌افتخار را به لقای آن ببخشد.

مسیح علی نژاد


2 مهر 88  10:25

دسته بندی: (جنبش سبز ،)

می‌دانید من چه زمانی باور خواهم که تغییرات مهم در راه است و اوضاع دگرگون شده؟
زمانی که ببینم ساکنان تهران در جوی و خیابان آشغال نمی‌ریزند.


1 مهر 88  13:54

دسته بندی: (لیبرالیسم و دموكراسی ،)

بعضی چیزها برای کسانی مثل ما که در ایران زندگی می کنند غیر قابل باور است؛ هر چقدر هم که  در فیلم ها دیده باشیم؛ مثل  بوسیدن وسط خیابان، مثل اینترنت پر سرعت، مثل خوشبختی، مثل آزادی ...


20 شهریور 88  21:57

دسته بندی: (عكس و كاریكاتور ،)

 

 


20 شهریور 88  13:03

دسته بندی: (معرفی كتاب ،)

 گذار به دموكراسی

- گذار به دموكراسی
- حسین بشیریه
- نشر نگاه معاصر
- 340 صفحه
- ۵۷۰۰ تومان

"نوسان ساختار قدرت سیاسی در رژیم فعلی ایران به گونه‌ای است که می‌توان از امتناع ساختاری گذار به دموکراسی در آن سخن گفت." این نتیجه‌ای است که حسین بشیریه در پایان یکی از فصل‌های کتاب "گذار به دموکراسی" می‌گیرد. کتاب "گذار به دموکراسی" مجموعه‌ای است از چند مقاله که به کوشش حسین بشیریه منتشر شده است.
در این کتاب، سه مقاله به قلم حسین بشیریه، چهار مقاله ترجمه شده از زبان انگلیسی و یک مقاله، نوشته‌ی منصور انصاری است. سه مقاله‌ای كه نوشته‌ی حسین بشیریه است و سه فصل اول کتاب را تشکیل می‌دهند، در واقع چهارچوب اصلی آرای مطرح شده در کتاب هستند و مقالات بعدی به نوعی به مسائل فرعی‌تر در زمینه‌ی "گذار به دموکراسی" می‌پردازند. عنوان اولین مقاله‌ی این کتاب، "موج جدید نظریه‌های گذار به دموکراسی" است. بشیریه در این مقاله بیشتر نظریه‌های متأخر درباره گذار از رژیمی‌ غیر دموکراتیک به رژیمی دموکراتیک را بررسی می‌کند. او نظریه‌هایی را که درباره شکل‌های مختلف گذار از رژیم اقتدارطلب به نظام دموکراتیک، زمینه‌های اجتماعی و کارگزاران گذار به دموکراسی و فرایند استقرار و تحکیم دموکراسی در کوتاه مدت وجود دارد، صرفا مطرح می‌کند تا در مقالات بعد با استفاده از این پایه‌ی نظری نمونه‌های واقعی گذار به دموکراسی و نیز مورد ایران را تحلیل کند. یکی از نکات مهم این مقاله، تأکیدی است که بشیریه بر نقش نخبگان حاکم (هیأت حاکمه) در فرایند دموکراتیزاسیون می‌کند. او می‌نویسد «این باور رایج که دموکراسی در نتیجه‌ی عواملی چون رشد اقتصادی، توسعه و بالا رفتن سطح سواد به وجود می‌آید در سال‌های اخیر به نقد کشیده شده است».
به نوشته‌ی او، در نظریه‌های جدید آن عوامل دیگر شرط کافی برای دموکرات شدن نیستند، هرچند هنوز شرط لازم به حساب می‌آیند. در تئوری‌های جدید ترکیب هیأت حاکمه، وزن نیروهای اقتدارگرا و تحول‌خواه در این هیأت، چگونگی تعامل این نیروها با یکدیگر و مسائلی از این قبیل نقش زیادی در گذار به دموکراسی و یا منتفی شدن گذار به دموکراسی در یک نظام سیاسی دارند.
دومین مقاله‌ی کتاب، به بررسی زمینه‌ها و دلایل فروپاشی نظام‌های غیردموکراتیک می‌پردازد. در این مقاله بحران‌های سیاسی که ممکن است به فروپاشی یک نظام غیردموکراتیک بیانجامد و نیز ویژگی‌های اجتماعی تأثیرگذار بر فروپاشی یک رژیم غیردموکراتیک بررسی شده است. به عقیده‌ی بشیریه، یک نظام سیاسی غیردموکراتیک ممکن است در سطح سیاسی به چهار نوع بحران (بحران مشروعیت، کارآمدی، همبستگی و ایدئولوژی) دچار شود. از طرف دیگر او عقیده دارد که چهار ویژگی و زمینه‌ی اجتماعی عمده وجود دارد که می‌تواند بر فروپاشی رژیم غیردموکراتیک و گذار آن به یک نظام دموکراتیک مؤثر باشد. حسین بشیریه از نارضایتی عمومی، سازماندهی این نارضایتی، ایدئولوژی مخالفت و مقاومت و رهبری مخالفان حکومت به عنوان چهار مورد از عوامل مؤثر بر گذار نام می‌برد.
در پایان فصل دوم کتاب، تک تک این شاخص‌ها در چهارده کشور به عنوان نمونه بررسی شده است. بشیریه سعی کرده است نظریه خود را با تطبیق بر شرایط کشورهای آرژانتین، برزیل، شیلی، پرتغال، اسپانیا، یونان، لهستان، روسیه، کره جنوبی و تایوان به عنوان نمونه‌های موفق و سودان، ایران، برمه و پاکستان به عنوان نمونه‌های ناموفق "گذار به دموکراسی" بیازماید. شاید این بررسی که به نوعی تاریخ مختصر این کشورها در سال‌های گذشته نیز هست، یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب باشد.
بشیریه در سومین فصل کتاب سعی می‌کند پایه نظری‌ای را که در دو مقاله قبل بنا کرده است، برای تحلیل موانع گذار به دموکراسی در ایران به کار گیرد. او در آخرین بخش مقاله قبل و در جایی که نمونه‌های موفق و ناموفق گذار به دموکراسی را بررسی می‌کند، ایران را بین کشورهای غیردموکراتیک می‌نشاند و حکومت فعلی آن را "حکومت دینی در شکل ولایت فقها" می‌نامد.
بشیریه عقیده دارد در بین نظریه‌هایی که در مقاله اول مطرح کرده، نظریه‌ای که نقش نخبگان حاکم در فرایند گذار به دموکراسی و یا امتناع گذار به دموکراسی را نقشی اساسی می‌بیند، برای تحلیل شرایط ایران مناسب‌تر است. او می‌نویسد: «گرچه از حیث عوامل ساختاری و درازمدت مثل توسعه اقتصادی، گسترش آموزش و ارتباطات، نوسازی اجتماعی، گسترش طبقه متوسط جدید، پیدایش جامعه مدنی و غیره زمینه‌های مناسب برای گذار به دموکراسی در ایران فراهم آمده است اما از حیث عوامل سیاسی و کوتاه مدت، گذار موردنظر دچار امتناع شده است».
بشیریه همچنین در پایان این مقاله نتیجه می‌گیرد که رژیم سیاسی فعلی ایران از لحاظ ساختاری امکان تبدیل شدن به یک رژیم دموکراتیک را ندارد:
«به نظر می‌رسد که ساختار قدرت سیاسی با توجه به مبانی حقوقی و اجتماعی نظام، مستعد ایجاد یکی از سه شکل رژیم است: یکی پوپولیسم که محصول تمرکز و انحصار قدرت سیاسی از یک سو و جامعه توده‌ای فعال و بسیج پذیر بود، به نحوی که در دهه ۱۳۶۰ پدیدار شد. دوم شبه دموکراسی معلق که برآیند میزانی از عدم تمرکز و رقابت در قدرت سیاسی از یک سو و جامعه مدنی نسبتا فعال بود، به شیوه‌ای که در دوران اصلاحات مشاهده شده است. و سوم رژیم محتملی که به واسطه تعلیق فرایند گذار به دموکراسی پدید می‌آید و حاصل ترکیب تمرکز و انحصار قدرت سیاسی از یک سو و ظهور جامعه توده‌ای منفعل و یا بسیج‌ناپذیر از سوی دیگر است. به عبارت دیگر، با توجه به نوسان ساختار قدرت سیاسی میان سه شکل رژیم نامبرده می‌توان از امتناع ساختاری گذار به دموکراسی در آن سخن گفت».
چهار مقاله‌ی بعدی این کتاب، مقالات ترجمه شده هستند. مقاله چهارم "آیا همه‌ی دنیا می‌تواند دموکراتیک شود؟" را "لاری دیاموند" نوشته و الناز علیزاده اشرفی آن را ترجمه کرده است. بنا بر نوشته دیاموند، پاسخ این مقاله به پرسشی که در نام مقاله مطرح شده، مثبت است.
نویسنده مقاله بعدی "مردم دموکراسی را چگونه می‌بینند" نیز لاری دیاموند است. این مقاله که منصور انصاری آن را ترجمه کرده، تحلیلی از یافته‌های یک نظرسنجی عمومی ‌در چهار منطقه‌ی جهان (کشورهای کمونیستی سابق، آمریکای لاتین، آسیای شرقی و آفریقا) است.
ششمین مقاله کتاب، "مشکلات گذارهای همزمان" را لسلی الیوت آرمیجو، توماس جی. بی یر استکر و آبراهام ف. لاونتال نوشته‌ اند و ابوالفضل دلاوری آن را ترجمه کرده است.
"سازمان‌های بین المللی و ظهور دموکراسی" عنوان هفتمین مقاله کتاب است که مری کمر فورد کوپر آن را نوشته و علی‌رضا نامور حقیقی آن را به فارسی برگردانده است.
آخرین مقاله‌ی کتاب نیز "چالش‌ها و فرصت‌های فراروی گذار به دموکراسی" نوشته‌ی منصور انصاری است.

کتاب "گذار به دموکراسی" چهارمین کتاب از مجموعه دانش سیاسی است که در مؤسسه پژوهشی نگاه معاصر تهیه می‌شود. این مجموعه با گزینش و نظارت دکتر حسین بشیریه استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران در حال انجام است. درس‌های دموکراسی برای همه، آموزش دانش سیاسی، دیباچه‌ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران (دوره جمهوری اسلامی) و سه کتاب قبلی این مجموعه هستند.


"آنهایی که فریاد می‌زنند باید دموکراسی باشد، این‌ها مسیرشان غلط است. مسیر ما مسیر نفت نیست. ملی کردن نفت پیش ما مطرح نیست.ما اسلام می‌خواهیم." 1

"در انقلابی که در ایران حاصل شد، در سرتاسر این مملکت فریاد مردم این بود که ما اسلام می‌خواهیم. این مردم قیام نکردند که مملکت‌شان دمکراسی باشد." 2

"به آن‌ها که از دموکراسی حرف می‌زنند گوش ندهید. آنها با اسلام مخالفند. می‌خواهند ملت را از مسیر خودش منحرف کنند. ما قلم‌های مسموم، آن‌هایی را که صحبت ملی و دمکراتیک و اینها را می‌کنند می‌شکنیم." 3

"آن‌هایی که به اسم دموکراسی، با اسم دمکرات می‌خواهند مملکت را به فساد و تباهی بکشند، این‌ها باید سرکوب شوند. ملت آن‌ها را سرکوب خواهد کرد. کاری نکنید که باب غضب باز شود." 4

"شما روشنفکر هستید و آزادیِ همه چیز، از جمله آزادی فحشا را می‌خواهید. یک نحو آزادی می‌خواهید که جوانان ما را فاسد کند. ما می‌خواهیم مملکت را حفظ کنیم و حفظ مملکت به آن آزادی که شما می‌گویید نیست. این آزادی مملکت را بر باد می دهد. این آزادی که شما می‌خواهید، آزادی دیکته شده است." 5

"یک نفر آدمی که یک مملکت یا گروه را فساد می‌کند، قابل اصلاح نیست. این را باید برای تهذیب جامعه نابود کرد. این غده‌ی سرطانی را باید از جامعه دور کرد و دور کردنش هم به این است که اعدامش کنند." 6

"ما دیگر نمی‌توانیم آن آزادی را که قبلا دادیم بدهیم و نمی‌توانیم بگذاریم این احزاب کار خودشان را ادامه بدهند. ما شرعاَ نمی‌توانیم مهلت بدهیم. شرعا جایز نیست که مهلت بدهیم. ما آزادی دادیم و خطا کردیم. به این حیوانات درنده نمی‌توانیم با ملایمت رفتار بکنیم. دیگر نمی‌گذاریم هیچ نوشته‌ای از این‌ها در هیچ جای مملکت پخش شود. تمام نوشته‌های‌شان از بین می‌بریم. با این‌ها باید با شدت رفتار کرد و با شدت رفتار خواهیم کرد." 7

"این جنایتکارها که در بازداشت هستند متهم نیستند، بلکه جرم‌شان محرز است؛ باید فقط هویت آن‌ها را ثابت کرد و بعد آنها را کشت. اصلاً احتیاج به محاکمه‌ی آن‌ها نیست. هیچگونه ترحمی درمورد آن‌ها مورد ندارد. اگر ما این‌ها را نكشیم، هر یكی‌شان كه بیاید بیرون می‌رود آدم می‌كشد. با چند سال زندان كار درست نمی‌شود. این عواطف بچه‌گانه را كنار بگذارید. 8



14 شهریور 88  22:33

دسته بندی: (جنبش سبز ،)

حسین بشیریه در دوران تدریس ۲۵ ساله‌ی خود در دانشگاه تهران بیش از ۱۵ كتاب و ده‌ها مقاله نوشته و شاگردان زیادی را تربیت كرده است. وی، یك‌سال پس از این‌كه محمود احمدی‌نژاد اعلام كرد «چرا باید استادان لیبرال در دانشگاه‌های ایران تدریس كنند؟»، در تابستان سال ۱۳۸۶ توسط كمیته انضباطی دانشگاه تهران اخراج شد. او هم اكنون در دپارتمان علوم سیاسی دانشگاه سیراكیوز آمریكا مشغول تدریس است. 

- از نظر شما، مختصات حوادث و جنبش اعتراضی ایران چیست؟
- چرا این جنبش در سی سالی كه از عمر حكومت اسلامی می‌گذرد بی‌سابقه بود؟
- آیا جنبش اعتراضی اخیر سرآغازی است بر پایان كار حكومت اسلامی؟
- آیا این جنبش یك رهبری مشخص و سازمان‌یافته دارد و یا این جنبشی است كه رهبری را به‌دنبال خود می‌كشد؟

وقایع اخیر، ذات واقعی ساختار این حكومت را برملا كرد. برای اولین بار كاملا مشخص شد كه شخص رهبر تعیین كننده و تصمیم گیر اصلی است...
معمولا در تداوم حركت‌های اعتراضی، افراد و دیدگاه‌های قاطع و رادیكال‌تری جای رهبران محتاط و میانه‌رو را خواهند گرفت...
جنبش سبز ایران را می‌توان «شورشی علیه تقلب در انتخابات» نامید... اما نباید فراموش كرد كه یك جنبش تدافعی و یا شورش می‌تواند به یك حركت انقلابی بدل شود...

به اعتقاد من جنبش سبز می‌تواند ایده‌های انقلاب مشروطه و شعارهای اصیل و اولیه انقلاب ۱۳۵۷ را احیا كند و این در حد خود مثبت و كافی است...

جنبش فعلی برای تبدیل شدن به یك حركت و جنبش تعرضی باید ایدئولوژی یا مرام خود را از گرایش‌های تئوكراتیك نهفته در قانون اساسی فعلی جدا كرده و این آن موضوعی است كه رهبران فعلی معترضان از آن اكراه دارند...

معمولا آن چیزی كه میخ نهایی را بر تابوت رژیم‌های خودكامه می‌كوبد بحران در اعمال قدرت و از دست دادن كنترل اوضاع است...


14 شهریور 88  16:16

آقای خامنه‌ای، آقای منتظری، آقای موسوی، آقای كروبی، آقای رفسنجانی، آقایان بزرگان:

رهبر ما،
آن نوجوان شهیدی است که به عشق آینده‌ای آزاد، جانش را فدا كرد؛
بی آن‌که با وعده‌ی حوری و پری، برای عملیاتی انتحاری مغزشویی شده باشد...


14 شهریور 88  16:01

دسته بندی: (عكس و كاریكاتور ،)

اثر: كامبیز درم‌بخش


14 شهریور 88  13:59

دسته بندی: (طنز ،)

- به عقیده‌ی من، خواهر شما مردم اغتشاش‌گر رو باید جلوی چشمتون ذبح کرد، به برادرتون تجاوز کرد، پدرتون رو شکنجه کرد و مادرتون رو زنده زنده پخت و خورد…

- من به‌عنوان یک روشنفکر پای‌بند به اصول دموکراسی، به عقیده شما احترام می‌گذارم!

خر مرد رند


12 شهریور 88  23:29

دسته بندی: (جنبش سبز ،طنز ،)

رانندگان گرامی:

همه‌ی مسیرهای اصلی به "انقلاب" بسته است؛

همه‌ی مسیرهای اصلی به "آزادی" بسته است؛

اما کوچه پس کوچه‌های "اعتراض" هنوز باز است...

خر مرد رند


پیش نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ابتدا توسط آقای حسن حبیبی با استفاده از قوانین اساسی کشورهای اروپایی و نیز قانون اساسی وقت ایران تهیه شد و در اختیار آقای خمینی قرار گرفت. از آنجا که این پیش نویس به زعم وی کاملا سکولار بود و غیر اسلامی بود، دستور داد تا مجددا گروهی پیش نویس دیگری را تهیه نمایند. با وجود موافقت کامل ایشان با پیش نویس جدید، که در آن اثری از مساله ولایت فقیه وجود نداشت، مجلس خبرگانِ قانون اساسی در مدت سه ماه و بدون توجه به این پیش نویس، قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را تدوین کرد. آقای خمینی در پاسخ به منتقدان و مخالفان این قانون، مخصوصا کسانی که با اصل ولایت فقیه مخالف بودند و آن را زمینه ساز آغاز نوع جدیدی از دیکتاتوری می‌دانستند، به صراحت اعلام کرد:

«امیدواریم که اگر فرض کنید که یک نقیصه‏ای باشد، بعدها در مجلس شورا این نقیصه رفع بشود... البته اگر چنانچه قانون اساسی یک اشتباهاتی فرض کنید در آن بشود با اینکه نشده است لکن اگر هم باشد بعدها که مستقر شد حکومت اسلامی، جمهوری اسلامی مستقر شد، رئیس جمهور تعیین شد، مجلس تحقق پیدا کرد، باز ممکن است که رسیدگی بشود، اگر نقصی داشته باشد باز نمایندگان مردم این کار را بکنند» ...


دمكراسی در مفهوم امروزین آن در غرب بدین معنا است كه مردم می توانند بدون نیاز به هدایت وحی خود قانونگذاری كنند و خود دست به اجرای آن بزنند. بنابراین ریشه دموكراسی های عصر جدید كه آن ها را دموكراسی های اومانیستی یا "بشر انگارانه " می‌نامند در همین جاست.
دموكراسی های اومانیستی صور مختلفی دارد؛ دموكراسی لیبرال، دموكراسی سوسیالیستی، دموكراسی توتالیتر و دموكراسی فاشیستی. شاید این نوع دموكراسی‌ها در ذهن شما متناقض جلوه كند؛ اما فاشیسم هم صورتی از دمكراسی است، صورتی از تحقق اراده‌ی مردم است، صورتی از اعتقاد به قانونگذاری توسط بشر است، لیكن صورت خاصی است كه بشر را در معنای ویژه‌ای در نظر می‌گیرد. در تفكر دینی خدا قانونگذار است و حاكمیت از آن اوست و قوانین، قوانینی هستند كه بر بشر نازل می‌شوند، اما در تفكر دمكراتیك، عقل جمعی قادر است بشر را هدایت كند و زندگی او را سامان دهد. این همان نقطه‌ای است كه تفكر دموكراتیك در مقابل تفكر دینی و حاكمیت دینی قرار می‌گیرد.
طراحان نظریه‌ی دموكراسی، مثل "جان لاك"، یا "فرانسوا ماری ولتر" یا "ژان ژاك روسو"، معتقد بودند كه چون ما معیار روشنی برای حقیقت نداریم هر چیزی را كه اكثریت حق بدانند ما می‌پذیریم و می‌گوئیم حق است. بر اساس این نظریه، حاكمیت باید به نحوی امور جامعه را تدبیر كند كه بر مبنای خواست اكثریت سامان یابد؛ یعنی آن‌چه كه اكثریت می‌گوید مبنا و محور باشد.
به این نظریه یك سلسله اشكالات تئوریك وارد است. یكی از عمده‌ترین ایرادها، ایرادی است كه افلاطون در 2500 سال پیش مطرح كرد. او در كتاب "جمهوریت" می‌گوید: این سخن خطا است كه ما بخواهیم اداره‌ی یك جامعه را به دست رای اكثریت بسپاریم و بگوئیم سخن اكثریت درست است. انتقاد افلاطون این است كه می‌گوید وقتی شما مریض می‌شوید، نمی‌گوئید كه اكثریت جمع بشوند و ببینند كه من چه بیماری‌ای دارم و شما هر تشخیصی بدهید من عمل كنم، می روید نزد طبیب یا كسی كه تخصصش این است. پس چرا موقع حكومت كردن باید به نظر اكثریت توجه كنیم؟ افلاطون می‌گوید هدف حكومت تقویت انسانیت و تحقق عدالت است و تا كسانی عدالت را نشناسند، نمی‌توانند آن را محقق كنند. اكثریت مردم عدالت را نمی‌شناسند؛ بنابراین شایستگی حكومت كردن را ندارند. حكومت را باید به كسانی بسپاریم كه عدالت را می شناسند و اهل حق و عدالت هستند. این، جوهر سخن افلاطون در انتقاد از دمكراسی است. او می گوید هدف حكومت آن نیست كه فقط معاش مردم را تامین كند؛ بلكه هدف حكومت آن است كه عدالت را تامین كند.
ایراد دیگری كه به دمكراسی وارد می‌شود این است كه بنا به شهادت تاریخ، اكثر مردم در اغلب اوقات اشتباه می‌كنند، پس ما چطور می‌توانیم به رای اكثریت استناد كنیم؟ مگر جز این است كه هیتلر از حمایت گسترده‌ی مردم آلمان برخوردار بود و حمایت وحشتناك توده‌ای داشت؟ اگر این چنین باشد كه هر چه اكثریت بگوید درست باشد و قانونگذاری را هم اكثریت انجام دهد، پس اشتباهات گوناگون اكثریت در طول تاریخ چگونه توجیه می‌شود؟ آیا ما باید همان اشتباه را ادامه بدهیم و تاوان آن را پرداخت كنیم؟ مگر موسیلینی و دیكتاتوری فاشیستی او از حمایت توده‌ای برخوردار نبود؟ بر اساس تعریفی كه دموكراسی از حقیقت دارد، هیتلر، موسیلینی و استالین هم بر حق بوده‌اند. 
ایراد سوم به دموكراسی آن است كه بر فرض این كه اكثریت حرف درست می‌زنند و حق قانونگذاری و حكومت كردن دارند، دلیل تبعیت اقلیت از اكثریت چیست؟ چرا باید اقلیت از اكثریت تبعیت كند؟
چهارمین انتقاد به نظریه‌ی دموكراسی، حول مفهوم مردم است. دموكراسی یعنی حاكمیت دموس یا مردم؛ اما هیچ‌گاه در تاریخ پیش نیامده كه همه‌ی مردم در رابطه با موضوعی متفق‌النظر باشند؛ پس هیچگاه مفهوم حاكمیت مردم تحقق واقعی پیدا نكرده و همیشه "مردم"، یك مفهوم انتزاعی و "حاكمیت مردم"، یك شعار بوده است.

ویژگی‌ها و نارسائی‌های دموكراسی لیبرال:


4 شهریور 88  12:00

دسته بندی: (آزادمنشی در عمل ،)

بسیاری از ما، این سه نامه را در بین اخبارهای مهیج روزانه خوانده‌ایم، اما بازخوانی هم‌زمان این نامه‌ها، نكات جدید و مهمی را به ما خواهد آموخت؛ لطفا با دقت بخوانید:

1- نامه توكلی به كروبی:

طی دو ماه و اندی که از انتخابات می‏گذرد جنابعالی بیانیه‏ها و موضع‌گیریهای متعددی داشته‏اید که لحن و ادبیات آن با سوابق شما ناسازگار است و بیشترین نفع آن را تا کنون دشمنان امام  و دشمنان ملت ایران برده‏اند ...
از فردای روز رای‏گیری به جای آنکه از حق قانونی خویش در اعتراض به نتایج استفاده کنید و از مجاری قانونی و به روش قانونی پیگیر باشید بخشی از مردم را به خیابانها کشاندید و شد آنچه نباید می‏شد و چه جانها و مالها و آبروها که آسیب ندید ...
تاسف‏بارتر آنکه در مقابله با اقدامات ناصواب که شاید برخی از آن‏ها را باید جنایت نامید، راه نادرستی برگزیده‏اید ...
شما در این صحنه در حال فرو رفتن به چاه ویلی هستید که فقط لطف الهی و بازگشت به مبانی رفتاری گذشته‏تان می‏تواند شما را از آن نجات بخشد ...

2- جواب كروبی به توكلی:

مگر جنابعالی هم از افرادی هستید که اعتقاد دارند باید تابلو دعوت به سکوت بیمارستانها را در جای جای نظام نصب نمایند؟! در حالی‌که در عمل از شما غیر از این را دیده‌ایم، خصوصا نامه‌ای که اخیرا در ارتباط با اوضاع اقتصادی نوشته‌اید که محافل اقتصادی دنیا چنان به آن پرداختند که قاعدتا باید همسایگی ما در چاه ویل را بپذیرید! ...
مردم خودشان جهت احقاق حقوقی که احساس می‌کردند از دست رفته و مرجعی را جهت طرح شکایات خویش نمی یافتند، با مدنی‌ترین شکل و مسالمت‌آمیز ترین شیوه به خیابان‌ها آمدند و تنها یک سوال داشتند: «رای ما چه شد» و این ما بودیم که به خیل دریای بیکران مردم پیوستیم ...

3- نامه توکلی به صادق لاریجانی:

پذیرش مسئولیت جدید جنابعالی، امیدهای تازه‌‌‌ای را برای حاکمیت قانون برانگیخته، که مایه دلگرمی است.
در هفته‌ی گذشته روزنامه اعتماد ملی به دستور مقامات دادسرای تهران توقیف شد. اینجانب صرف نظر از محتوا و مشی این روزنامه، این نامه را می‌نویسم ... آنچه مهم است این است که سلب هر حقی باید مستند به قانون باشد، به‌ویژه از سوی کسانی که در قانون اساسی «نظارت بر حسن اجرای قوانین» یکی از وظایف آنان شناخته شده.
به دلایل زیر توقیف این روزنامه به دست "دادستانی تهران" قانونی نیست:
...
بنابر آنچه تقدیم شد، تقاضا می‌کنم دستور رفع توقیف اعتماد ملی را صادر فرمایید و نسبت به ارجاع پرونده دادستان تهران -که این اولین تخلف او نیست- به دادگاه انتظامی قضات تصمیم مقتضی اتخاذ گردد.


اکبر محمدی، یکی از فعالان دانشجویی بود که از سال 78 و در پی اعتراضات دانشجویی كوی دانشگاه تهران، به همراه برادرش منوچهر محمدی و تعداد زیادی از دانشجویان، دستگیر و زندانی و شکنجه شد. او در ۸ مرداد 85 و پس از چند روز اعتصاب غذای خشک، در زندان اوین به صورت مشکوکی درگذشت.

او در سال ۷۸ در دادگاه ویژه انقلاب به "اعدام" محكوم شد، اما پس از چندی، حكم او به ۱۵سال حبس (شامل ۱۰ سال زندان و پنج سال حبس تعلیقی) تقلیل یافت.
اما او بدون حکم جدیدی دوباره دستگیر و به زندان اوین منتقل شد. دستگیری مجددش بدون هیچ توضیحی، با اعتراض او و خانواده اش روبه رو شده بود.
اكبر محمدی در اعتراض به دستگیری مجدد و وضعیت وخیم درمانی‌اش، به اعتصاب غذای نامحدود در زندان اوین اقدام کرد. هم‌بندان او در مصاحبه‌ها و اطلاعیه‌هایی اعلام کردند که با وخیم شدن حال او و انتقالش به بخش بهداری زندان اوین، مامورین زندان دست و پای او را با زنجیر بسته و دهان او را هم با چسپ بستند (به دلیل حضور مأموران و بازرسان بین الملل) و همان شب او به طور مشکوکی فوت كرد. وکیل مدافع محمدی، خلیل بهرامیان، از قول زندانیان دیگر هم‌بند موکلش از جمله علی افشاری گفت: محمدی در طول چند روز پیش از مرگ، بارها وحشیانه مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود و آثار شکنجه بر بدن او به خوبی نمایان بوده‌است.

پیکر او در روستایی در اطراف شهر آمل به نام "چنگه میان" و تحت مراقبت‌های امنیتی دفن شد.

در مراسم هفتم اکبر محمدی بسیاری از دانشجویانی که با اتوبوس از نقاط مختلف ایران جهت شرکت در مراسم هفتم وی عازم شهرستان آمل شده بودند توسط مامورین امنیتی متوقف و به‌طور موقت بازداشت شدند. در نهایت، این مراسم با شرکت کسانی که توانسته بودند خود را به روستای "چنگه میان" برسانند، تحت نظر مامورین وزارت اطلاعات و لباس شخصی‌ها برگزار شد.
مادر او در حالی که گل و شیرینی بر روی مزار اكبر گذارده بود می‌گفت:
«امروز روز عروسی فرزندم است، همه‌ی شما در جشن عروسی اکبر شرکت کرده‌اید.»

پی‌نوشت:
پس از شهادت اکبر محمدی در زندان اوین، برادر او (منوچهر محمدی) از فرصت مرخصی از زندان برای حضور در مراسم خاک‌سپاری برادرش استفاده كرد و از ایران خارج شد و به کردستان عراق، تركیه و سرانجام به آمریکا رفت.


فرض كنید همه‌ی چهره‌های سیاسی كه این روزها اعترافات‌شان پخش می‌شود، واقعا متحول شده باشند (فرض محال كه محال نیست) ؛
فرض كنید این افراد، پس از آزاد شدن، هم‌چنان اعتراف داشته باشند كه اشتباه می‌كرده‌اند؛
فرض كنید این افراد، در كنج خانه بنشینند و سكوت اختیار كنند؛
اصلا فرض كنید تا آخر عمرشان، هر روز بیایند در اخبار بیست و سی و به اصلاح‌طلبان فحش ناموسی بدهند.
این فرضیه، بدبینانه‌ترین و غیر ممكن‌ترین حالت را در نظر گرفته است.
احتمالا شما هم فكر می‌كنید اگر این فرضیه تحقق پیدا كرد، فاجعه‌ای برای جنبش سبز روی می‌دهد؛ یا فكر می‌كنید جنبش، پایان می‌یابد و باید سال‌های سال زیر بار ظلم و جور زندگی كنیم.

اما اشتباه می‌كنید!

با این كه ما معتقدیم اولویت اصلی جنبش سبز، آزادی زندانیان سیاسی (و یا حداقل كاهش فشارهای موجود بر آن‌ها) است؛ و نقطه‌ای كه امروز در آن ایستاده‌ایم، تا حد زیادی مرهون تلاش و مجاهدت این افراد است؛ اما فكر می‌كنیم اگر فرضیه‌ی بالا اتفاق بیفتد، نه‌تنها فاجعه‌ای رخ نداده، بلكه مبارزه برای دست‌یابی به كشوری آزاد و دموكراتیك، اجرایی‌تر، واقعی‌تر، اصولی‌تر و خردمندانه‌تر می‌شود.
اگر فرضیه‌ی بالا اتفاق بیفتد، بخشی از جنبش سبز كه خواهان آزادی‌ و دموكراسی است، وابستگی‌اش به تئوریسین‌های "داخل نظام" از بین می‌رود و مجبور می‌شود مستقلا بیندیشد و مستقلا عمل كند.

فراموش نكنیم بسیاری از این عزیزانی كه امروز زیر شكنجه‌های رژیم قرار دارند، معتقد به اصلاحات در "چهارچوب نظام" بوده‌اند؛
فراموش نكنیم برخی از همین افراد، نام و مفهوم "دموكراسی" را به "مردم سالاری" دینی تغییر دادند؛
فراموش نكنیم بسیاری از همین افراد، دوران رهبری آیت‌الله خمینی را دوران "درخشان" جمهوری اسلامی می‌دانند؛
فراموش نكنیم برخی از همین افراد، مفهوم مدرن "جامعه‌ی مدنی" را مطرح كرده و سپس آن را به "جامعه‌ی نبوی" تغییر دادند؛
فراموش نكنیم كه جنبش دانشجویی 18 تیر، در زمان حكومت همین افراد سركوب شد و برخی از همین‌ها، ما را با "اراذل و اوباش" یكی دانستند.
فراموش نكنیم بسیاری از همین افراد، به قانون اساسی "فعلی" پای‌بندند؛ قانونی كه در آن، ولایت "مطلقه‌ی" فقیه، اختیار تام دارد؛
فراموش نكنیم برخی از همین افراد، "لیبرالیسم" را معادل "بی‌بند و باری" می‌دانند.

و دقت كنیم به این كه در ماه‌های اخیر و در نبود این چهره‌های سرشناس:

توانستیم به سرنگونی رژیم فكر كنیم؛
و برای اولین بار، به خودمان جرات دادیم و به مقام عظمای ولایت (!) انتقاد كردیم؛
و برای اولین بار، در رسانه‌های پربازدیدكننده‌ای چون "بالاترین"، در مورد مضرات روزه گرفتن خواندیم؛
و برای اولین بار، به هر چیزی كه عشق‌مان كشید، شك كردیم؛ به هر چیزی كه دوستش نداشتیم، اعتراض كردیم.

تاكید می‌كنیم كه منظور ما، تخطئه یا محاكمه‌ی این عزیزان نیست؛ بلكه مقصود این است كه دوره‌ی جدیدی از جنبش آزادی‌خواهی آغاز شده.

به امید روزی كه همه‌ی زندانیان سیاسی، آزاد شده و به آغوش پذیرنده‌ی جامعه بازگردند.


2 شهریور 88  22:41

دسته بندی: (شعر آزادی ،)

گزیده‏هایی از اشعار اریش فرید - شاعر آلمانی - ترجمه‌ی میرزا آقا عسگری

***

به روزی كه من دیگر تردید نكنم
در باورهایم، به عزم و نیتم
به روزی كه هر چیزی مرا ساده و روشن می‏نماید
به روزی كه مطمئن و لغزش‏ناپذیر می‏پندارم
و با لبخند، تردیدهای دیرین را كناری می‏نهم
خود را حق به جانب می‏دانم
و بی‏گذشت
به حساب آنانی می‏رسم كه
آموزه‏های به حق مرا پاس نمی‏دارند
در چنین روزی
شایسته‏ی مردن خواهم بود

***

آن هنگام كه بر آن شدیم
از هر سه تن یكی را
تا مرگ شكنجه دهیم
و دو دیگر را
با گرسنگی بمیرانیم،
به ناگهان دوستانی سر برآوردند
و برازندگی‌مان به جایزه صلح را
صلا در دادند.
جایزه از آن ما شد
سپس
سیاهه‏ی نام صله‏یافتگان را
در دهه‏ی پیشین
ناباورانه كه نگریستیم
دریافتیم
نه جای شگفت است و نه ریشخند
كه ما نیز سزاوار این صله‏ایم

***

"با جنگ بجنگید"
گفتند صدهزاران تن
"اما چرا من؟"

قارچ دود كه رویید
پرسان صدهزاران تن
"آه چرا برمن ؟"

***

اگر
خدای تو
بیش از هر چیز
از تو
پرستش می‏طلبد
شیطان است
یا
شیطانی است
یا حتما
دارد شیطان می‏شود

***

به‌راستی
آیا سرزمین آزادی
تنها در رویای آنانی است
كه هنوز در بندند
هر سرزمینی را مرزهایی ست
مرزهای آزادی كدام‏اند
هر سرزمینی را فرمانروایی ست
فرمانروایان آزادی كیانند
سرزمین آزادی
آری
در سرزمین بایدهاست
رویایی‏ست بایسته
كه بی آن
هرگز آزادی نخواهد رسید

***

تردید مكن
در حق كسی كه
می گوید: می‌ترسم

اما بترس از كسی كه
می‌گوید: تردید ندارم

نقل از خواب اقاقیا


2 شهریور 88  22:34

دسته بندی: (حكایت ها و روایت ها ،)

اتوبوس به سمت تهران در حرکت بود، شب بود، تاریکی خوف‌ناکی کویر را پوشانده بود، مسافران همه خواب بودند.
ساده دلی بوفه‌نشین، که صندلی راحتی برای خواب نداشت، از آخر اتوبوس حركت كرد و مسافران را یكی یكی ورانداز کرد و خود را به راننده رساند و با لهجه‌ی شیرینی گفت:

آقای رانـنـ‍ّه، آی رانـنـّه، سی کی راننـّگی کنی؟ اینا که همه خوابن!

(بهانه‌ای بود برای تقدیر از كسانی كه در زمان بی‌خبری و غفلت ما، بیدار بودند)


در صحن دادگاه‌های مسکو، هر از گاهی متهمی فریاد بر می‌داشت: «من گناهکارم، مرا بکشید!» یا دیگری داد می‌زد: «من خائن هستم، خائن باید کشته شود!»
در پشت صحنه بر متهمان چه گذشته بود؟ پس از حدود هفتاد سال هنوز به این پرسش پاسخ قطعی داده نشده است.
دهها نفر از سران حزب کمونیست و فرماندهان ارتش سرخ به دستور "یوزف استالین"، رهبر حزب و رئیس دولت اتحاد شوروی در برابر دادگاه قرار گرفتند. استالین شخصا در اتاقکی مخفی بر جریان دادگاه‌ها نظارت داشت و از طریق زیردستان خود جریان دادگاه را هدایت می‌کرد.

 


برخی از ما ممکن است از بازداشت‌شدگان و فعالان سیاسی در بند توقع داشته باشیم که اگر واقعا به حقانیت خود و راه خود ایمان دارند، زیر فشارها مقاومت کنند. بسیاری از ما ممکن است از دیدن زندانی‌ای که اعتراف تلویزیونی می کند، سرخورده شویم و او را آدمی ضعیف‌النفس و سست ایمان بدانیم. هر یک از ما احتمالا در حافظه‌ی خود تعدادی قهرمان فراموش نشدنی سراغ داریم که در برابر ظلم ایستادگی کرده و به زندان افتاده، زیر سخت‌ترین فشارها و شکنجه‌ها تاب آورده و سر سوزنی هم از مواضعش عدول نکرده‌اند و در آخر هم زیر شکنجه به شهادت رسیده و جاویدان شده‌اند.
در اینجا نمی‌خواهیم شرح مفصلی از جزئیات شکنجه‌های مقاومت‌ناپذیر بیاوریم، شکنجه‌هایی که با تجربه‌ترین چریکهای این کشور را خرد کرد، فشارهای روحی و جسمی‌ای که نخبه‌ترین و باهوش‌ترین فرزندان این سرزمین را از پای در آورد و غیره. همچنین نمی‌خواهیم اثبات کنیم که شکنجه در این کشور با سایر رژیم‌ها متفاوت است و غیر قابل تحمل. نمی‌خواهیم شرح بدهیم که زندان‌های امروز حتی از زندان‌های رژیم شاه هم بدتر است. نمی‌خواهیم از تواب‌ها حرف بزنم و ....
در اینجا می‌خواهیم تنها دو نکته را در ارتباط با این نوع اعتراف‌گیری‌ها بیان کنیم و به این مساله بپردازیم که موضع‌گیری ما در مقابل آن، به عنوان افراد یک جامعه، اولا چه تاثیر روانی‌ای باقی خواهد گذاشت و ثانیا چه تبعات حقوقی‌ای خواهد داشت.
باید بدانیم که ما انسان هستیم، بدن داریم و بدن قابلیت درد کشیدن دارد. بدن، بنا به ماهیت خود محدود است، ضعیف است و نمی‌توان از آن انتظار مقاومت بی‌نهایت داشت. باید بپذیریم که هر بدنی آستانه‌ی تحملی دارد، یکی زود تر تسلیم می‌شود و دیگری دیرتر. باید به این موضوع توجه کنیم که حتی آن قهرمانان تاریخی ما هم زیر شکنجه جان سپرده‌اند، چه بسا اگر روش شکنجه عوض می شد، زبان باز می کردند.
نکته‌ی مهم در اینجا این است که اگر ما شکنجه را به میدانی برای آزمون ایمان و شرافت شخص تبدیل کنیم، قرابانی شکنجه را یک بار دیگر قربانی کرده‌ایم. در حالی که نه مقاومت در برابر شکنجه به خودی خود، چیزی بر ارزش و شخصیت فرد می‌افزاید و نه تسلیم شدن تحت فشار چیزی از ارزش یک انسان کم می‌کند. برای مثال اگر یک قاچاقچی مواد مخدر دستگیر شود و برای حفظ منافع خودش و باندش مقاومت کند و اطلاعاتی به پلیس ندهد، و اگر گالیله‌ی پیر و نحیف تنها با چند سیلی تسلیم شود و اعترافی برخلاف عقیده‌اش به زبان آورد، باز همچنان آن یکی قاچاقچی مواد مخدر است و این یکی دانشمندی محترم.
آنچه ما باید محکوم کنیم موقعیت احمقانه و غیر انسانی شکنجه است، نه ضعف و سستی قربانی. اگر کسی در این میان باید شرمسار و سرافکنده باشد، فرد جلاد است، نه قربانی. جای آنها را با هم عوض نکنیم.
یادمان باشد که قربانی شکنجه، فردی است که روزها در خون و کثافت خود غلطیده، درد کشیده، به زوزه‌های خود گوش داده و به تمام معنی تحقیر شده است. چیزی که یک قربانی شکنجه نیاز دارد، بخشوده شدن از جانب خودش و دیگران است. او باید دوباره به عنوان انسانی محترم و با ارزش مورد پذیرش جامعه قرار گیرد تا بتواند خود را ببخشد و دوباره به زندگی عادی باز گردد. آنچه او نیاز دارد باز یافتن عزت نفس مجروحش است. عزت نفسی که به ویژه اگر تسلیم شده و اعتراف کرده باشد، به سختی آسیب دیده و ویران شده است.
قضاوتی که ما به عنوان افراد یک جامعه می‌کنیم، افکار عمومی درباره‌ی شکنجه و اعتراف را تشکیل می‌دهد. دقت کنیم و به یاد داششته باشیم که افکار عمومی و قضاوتی که ما می کنیم چقدر در نابودی و یا بهبودی قربانیان شکنجه موثر است.
اگر ایمان و اراده برای مقاومت کردن در زیر شکنجه کافی است، دیگر چه نیازی به قوانین ضد شکنجه؟! دقت کنیم که مبنای حقوقی قوانین منع شکنجه را از بین نبریم. این قوانین بر پایه‌ی این حقیقت استوارند که هر انسانی ممکن است زیر فشار و در شرایط دردناک به اموری اقرار کند و مسایلی را بر زبان بیاورد که مطابق بر عقیده‌ی خودش نیست و در شرایط عادی آنها را نخواهد گفت.
این‌که ما از فرد توقع داشته باشیم که قهرمانانه در زیر فشار تاب بیاورد، تبعات حقوقی هولناکی خواهد داشت. تبعاتی که راه به نظام‌های قضایی قرون وسطایی می‌برد. در این نظام‌ها اقرار در زیر شکنجه مبنای حقیقت و راه دستیابی به آن بود. اگر باور داشته باشیم که "فرد بی‌گناه و با ایمان حتی زیر بدترین شکنجه‌ها نیز اقرار نمی‌کند"، اگر باور کنیم که "کسی که گناهکار است، سرانجام تحت فشار به گناه خود اقرار خواهد کرد"، همان منطق نظام‌های قضایی قرون وسطایی را بازتولید کرده‌ایم. نظامی که برای بررسی گناهکاری یا بی گناهی متهم، شیء گداخته‌ای را کف دست او می‌نهاد و وادارش می‌کرد تا چند قدم راه برود، سپس زخم دستش را می‌بست و پس از چند روز آن را باز می‌کرد. اگر التیام یافته بود متهم را بی گناه می‌شناخت و اگر همچنان مجروح بود، گناهکار!!
توجه کنیم که این منطق عجیب و مبتنی بر باورهای مابعدالطبیعی، تفاوت چندانی با باور ما به این‌که "مبارز واقعی باید زیر شکنجه مقاومت کند" ندارد. هر دو از یک منطق پیروی می‌کنند.

به امید روزی که عزیزان دربند، چه تسلیم شده باشند و چه مقاومت کرده باشند، آزاد شوند و به آغوش پذیرنده و آمرزنده و الیتام بخش جامعه باز گردند ...


  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
فهرست مطالب